|
داشتم زیر تختم رو زیر رو رو میکردم...
هر چیزی که فکرش رو بکنی از توش در اومد.....تازه لیوانای گمشده ی مامانم پیدا شد!!!! چشمم خورد به دفتر چه خاطراتم!!! یه زمانی چقدر دوسش داشتم...شده بود همدم تنهاییم ولی الان اونقدر فراموشش کرده بودم که باید از زیر آشغالای زیر تخت بیرون بیاد!!! از وقتی اینجا واسم جدی شد اون معنیش رو از دست داد.... همیشه توی ذهن همه! من یه دختر شاد بی خیال شیطون که گاهی وقتا هم واقعا زبون نفهم میشد و حال همه رو به هم میزد ، بودم... ولی این دختر زبون نفهم بی خیال هم گاهی وقتا نگرانی های خاص خودش رو داشت اونم توی درون خودش به خیلی چیزا فکر میکرد...توی تنهایی خودش خیلی وقتا گریه میکرد اونم پیش اومده بود دلش بگیره....شده بود بخواد با یکی حرف بزنه...ولی غرورش اجازه نمیداد اینا رو بروز بده...یا شایدم به آدمای اطرافش اعتماد نداشت! به هر حال...اون خیلی تنها بود...داشت میپوسید اون دفترچه خاطراتم نتیجه ی همین تنهایی بود...توش از درونم مینوشتم از چیزایی که آزارم میداد...خوشحالم میکرد....فکرم رو مشغول میکرد... از کارایی که دوست داشتم بکنم ولی بعضی وقتا به حدی محدود میشدم که.... اون موقع ها نتم میاومدم....وبم داشتم....ولی تصمیم نداشتم کسی بشناستم... چند تا مطلب ادبی که بعضی هاش رو خودم توی تنهاییم میگفتم بعضی هاشم از اطراف دستم میرسید کافی بود تا تحسین شم! ولی این منو ارضا نمیکرد...من تحسین رو نمیخواستم....بیشتر از همه چیز دلم میخواست ادما به خودشون میاومدن....ولی هیچ کس منظور منواز توی مطلبام نمیفهمید... دختر آسمان رو حذف کردم.....فرشته ی آسمان رو ساختم! اوایل تنها بودم...با همون روال قبلی ادامه میدادم...ولی بعد بابک همراهم شد من از خدا مینوشتم و گاهی اوقاتم فقر...چیزی که تمام وجودم رو مثل خوره میخوره...گاهی وقتا از امید مینوشتم...به نظرم ادما همه چیزشون رو از دست دادن چون امیدشون رو از دست دادن... چون امید رو ارزون میفروشن....ولی بابک از عشق مینوشت!!! با هم جور در نمیاومد یه بار خیلی جدی خداحافظی کردیم و اون باعث شد من از فرشته ی آسمان کنده شم ولی با اصرارش و برگشت دوبارم پیش خودش فرشته ی آسمان رو هم دوباره شروع کردم ولی این بار در کنار اشکی از جنس خدا! و باز اینجا مثل دوتا وب قبلی اولش فقط چند تا مطلب ادبی وب رو هدایت میکرد.... اینجا خیلی صریح تر حرف میزدم...بعضی ها میفهمیدن ولی خیلی کم.... بازم هیچ کس منو نشناخت!ولی من دلم میخواست حرف بزنم....اعتماد کنم....میخواستم از پیلیه ی خودم بیرون بیام...نمیدونستم حرفام ارزش گفتن داره یا نه ؟؟؟ولی دلم میخواست اون قدری باشه که آدما روش فکر کنن...بخوننش!شاید من خیلی واسه ادما ارزش قائل بودم...ولی نه....این ادما لیاقتش رو داشتن! اولین بار ازتون کمک خواستم...وقتی که تشخیص دادن بیماری بد خیمه! پدرم میدونست و منم خیلی اتفاقی فهمیدم...و هیچ کس دیگه....حالا نمیدونست من میدونم...نمیتونست به مامانم بگه...فقط تو خودش میریخت و من آب شدنش رو میدیم....میفهمیدم حس میکنه کم گذاشته و این منو داغون میکرد.. میخواستم بهش بگم واسم هیچی کم نذاشته...میخواستم بگم تنها نیست...میخواستم بگم منم میدونم ولی اون موقع هر حرکتی از جانب من باعث میشد اون برداشت کنه که من میترسم...ناراحتم! اون وقت اگه میخندیدم فکر میکرد میخوام به رو خودم نیارم...اگه نمیخندیدم فکر میکرد ناراحتم اون موقع تو بدترین شرایط بودم...روزی هزار با از خدا میخواستم زود تر مرگم رو برسونه چون واقعا تحملش سخت بود! اومدم اینجا اون چند خط رو با گریه نوشتم...ولی حرفاتون به قدری آرومم کرد که باعث شد این روند رو ادامه بدم کم کم اینجا شد دفترچه خاطراتم و اون دفترچه خاطرات واسه همیشه بسته شد! ولی فکر میکنم دیگه حرفام تموم شده!یعنی اینجا هم باید بسته شه! نه...اصلا دلم نمیاد ببندمش..اینجا واسم خیلی مقدسه!خیلی حس هارو توش جاودانه کردم.... اینجا خیلی هارو شناختم که با بیرونیا فرق داشتن اینجا به من خیلی کمک کرد توی پرورش روحم....ولی فکر میکنم اگه بیشتر از این ادامش بدم همینا به گند کشیده میشه! خیلی کمکم کردین...سلامتون از یه جنس دیگه بود خیلی دوستون دارم و این صادقانه ترین حرفیه که تا الان توی زندگیم زدم دیگه نمیدنم چی بگم...شاید یه جای دیگه نوشتم...البته شاید اگه نوشتم دیگه نتونین تحملم کنین چون اون مرجان با این خیلی فرق داره...دیگه مهربون نیست! تنها چیزی که ازتون میخوام...به عنوان خواهر کوچیک تر اینه که همیشه خودتون باشین...هیچ وقت به خودتون دروغ نگین...به هر کس خواستین بگین ولی درونتون رو راضی نگه دارین....هیچ وقت نذارین حرفی توی دلتون بمونه... مراقب خودتون و دل مهربونتون باشید و...شاد باشید همیشه یا حق **** درد های من
.... پ.ن:این روزا بیشتر با خودمم!همه چیز عالیه...هیچی نیست که اذیتم کنه ولی امان از درد بی دردی!خیلی یکنواخت شدم...دنیام شده اتاق کوچیکم! روزا درس و کتاب و نت...شبها هم فکر و فکر و فکر و گاهی وقتا هم جنگ... اصلا غمگین نیستم ولی بی نهایت بی هدفم....دلیلش و نمیدونم ولی خلاءیه که داره داغونم میکنه همین! *** وقتی میخوام کامنت بزارم میگه امکان درج نظر برای شما وجود ندارد! مسنجرم خدا رو شکر ندارم!...پس تنها راه ارتباطم با دوستام میلمه اگه کسی جواب کامنتش واسش مهم بود میلش رو بزاره جوابش رو واسش میل میکنم حرفی ندارم که بزنم. یا حق
وقتی با عبدالله توی یه اتاق بودم و واسه بیوبسی کلیه بهانه میگرفتم صورتش و جلو آورد و توی گوشم گفت: چشمات رو ببند...دنیا رو تصور کن! تو کجایی ؟؟؟ چشمام رو باز کردم و سرش داد زدم:میبینی که....میخوان ببرنم اتاق عمل(همیشه از رنگ سبزش وحشت داشتم) گفت:یعنی واقعا خودتو توی دنیای به این بزرگی دیدی ؟؟؟شاید دنیات کوچیکه! ۹ سالم بود!چیزی از حرفاش نمیفهمیدم....اون از کجا یاد گرفته بود ؟؟؟اونم فقط ۱۲ سالش بود -منو تو اگه نباشیم هیچی از هیجای این دنیا کم نمیشه!ولی یکی هست که الان چند ماهه به خاطر تو دنیاش شده همین یه اتاق و شبا روی دو تا صندلی میخوابه!مامانتو ببین!حالا بازم نمیری ؟ مثه یه بره از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم... اما...امروز...دم سحر از زور دستشویی! از خواب پریدم....دستشویی رو طبقه بالا رفتم،ساعت رو نگاه کردم...دیدم یه خورده زوده ولی من خوابم نمی اومد..میدونستم مامانم همیشه زود تر بیدار میشه واسه حاضر کردن سحری! گفتم برم پیشش...توی پله ها...هنوز نرسیده بودم بهش که صداش رو شنیدم...سر سجاده بود! هنوزم مثه نه سال پیش داشت واسم دعا میکرد...ولی احساس کردم نوع دعاهاش فرق کرده... -خدایا من قسم خوردم پاک تحویلت بدم....پاک نگهش دار!به تو میسپرمش از خودم خجالت کشیدم!!!واقعا کاری که من میکنم ناپاکیه ؟؟؟ نمیخوام یه ثانیه بیشتر از مامانم زنده بمونم....نمیدونم چطوری باید جبرانش کنم...میترسم ازم دلگیر باشه! *** توی رابطه....هر رابطه ای....همیشه همه چیزم رو گذاشتم هیچ وقت کم نذاشتم واسه طرفم...واسم مهم نبوده دختر باشه یا پسر...از هر لحاظ خواستم کمبودی نباشه....چه مادی چه معنوی.... هیچ وقت از دیوار گذاشتن واسه خودم خوشم نیومده....هیچ وقت دوست نداشتم به طرفم بگم تو فقط اجازه داری تا این حد به من نزدیک بشی...از اولشم نگفتم.... ولی یه جاهایی میبینم لازمه.....لازمه واسه خودت چارچوب بزاری و با اون طرفی از پشت دیوار حرف بزنی...لازمه چون آدما به جایی میرسن که واسشون بی ارزش میشی دیگه نمیبیننت...دیگه نیستی واسشون... اینکه واسه دوستت همه چیزت رو بزاری به نظر من وظیفس...قانون دوستیه...ولی شکستن طرفم قانونه ؟؟ پس چرا من هر وقت همه چیزم رو گذاشتم... برداشتن...بردن....و من دوباره از اول ساختم ؟ ولی یه جایی آدم تموم میشه....میزنه زیر همه چیز....کاری که من کردم...اخلاقی که دارم همه چیزم رو واسه سایه گذاشتم ولی با کوچیکترین چیزی که ازش دیدم طردش کردم...البته خیلی هم کوچیک نبود.... بهم اس ام اس داد: بهت احتیاج دارم.... حالم بهم خورد از این جملش...وقتی هستی و کنارشونی....وقتی از همه چیزت واسشون میگذری...نمیبیننت...نمیخوانت...فقط کافیه تنها بمونن...اون وقته که جای خالیت رو توی زندگیشون حس میکنن....اون وقته که تازه میبینن احتیاج دارن بهت....پس وقتی تو احتیاج داشتی چی ؟؟؟ جواب اس ام اسش رو ندادم سه هفته بعد..... سایه تصادف کرده...در جا فوت شده... یه هفته بعد....مراسم هفتم....دختر خالش: تصادف رو واسه این گفتن که مثلا ابرو ریزی نشه...سایه خودکشی کرده! فوتش ضربه ی سختی واسم بود....خوردم کرد....بد جوری داغونم کرد.... نه به خاطر اینکه دیگه نیست...نه به خاطر اینکه مرده...چون همه میمیرن...این گریه زاری ها و ناراحتی ها فقط به خاطر تنهایی خودمونه....به خاطر ضعفش.... اینکه میبینم ادما چقدر ضعیف و حقیرن عذابم میده! *** دلم میخواد برم توی عمق آمازون....بین حیوونا....بشم یکی از همونا....بعدشم توی سیر طبیعیم زندگی کنم و یکی بزرگ تر از خودم بخورتم....دوست ندارم عقاب باشم ولی آروزمه یه عقاب بخورتم! کاشکی ذهن ادما این قدر نامحمدود آرزو نمیکرد....یا حد اقل دنیا اون قدری بود که از پس این آرزو ها بر بیاد...جدا که دنیام کوچیکه....!!! شاد باشید همیشه.... یا حق
گاهي خسته ميشوم كناري مينشينم غبطه هارا ورق ميزنم انگار فرصت تمام و خطي براي پايان نيست خستگي را تنها گذاشته و پا به فرارم هنوز!!!!
توی جریان رفت و آمدم با افسون با یه پسر بچه ی ۸ ساله اشنا شدم
این اقا امین ما بیماری هنوخ داره...همونی پدر کلیه هامو در اورد...داره اوایل بیماریش رو میگذرونه منو خیلی یاد خودم میندازه انگار گذشتم داره مثل پرده ی سینما از جلوی چشمام رد میشه...دقیقا همون مراحلی رو که من گذروندم داره پشت سر میزاره،البته.... من یه حامی خیلی بزرگ به اسم خانواده داشتم که اون نداره... یه خانواده ی ۷ نفره که حتی از پس حد اقل مخارج زندگی بر نمیاد چطور میتونه از پس مخارج دکتر و بیمارستان بر بیاد؟؟؟پس خیلی طبیعیه که بچه رو بزارن و به شهر دور افتاده ی خودشون بر گردن، این وسط هم یه رزیندنت خیر داره خرج بیمارستان رو میده. منو امین داریم از اول درمان رو با هم شروع میکنیم!یعنی بعد از اون جریان بیمارستان رفتنم و فشار بالای چشم و مغز گفتن باید یه چک کامل بکنی...وقتی چک کردیم دیدیم کلیه واکنش نشون داده دوباره کورتون از یه روز در میون نصفی رسید به روزی ۹ تا!دوباره ورم...دوباره ضعف...دوباره خواب و بی خیالی.... واسه همین میگم از اول با هم!چون منم برگشتم به همون دوران...البته الان خیلی با تجربه تر از قبل شدم...دیگه میدونم پیش کی برم...کجا برم...کدوم متخصص بهتره...و جالب اینجاس که منم پیش متخصص اطفال میرم!چون زیر ۱۸ سال رو قبول نمیکنن اما امین....روحیه ی داغونی داشت،بهش با تمام وجودم حق میدم...هیچ کس رو قبول نمیکرد...بینهایت بد بین بود....وقتی نزدیکش میشدم پسم میزد و این منو خیلی ناراحت میکرد ولی من که از رو نمیرم!هر روز بهش سر میزنم...دلم میخواست میتونستم به عنوان همراه باهاش باشم..یه شب رفتم ولی ضعف کردم نذاشتن بمونم....میدونم خیلی تنهاس تازگیا داره قبولم میکنه...کم کم بهش محبت رو نشون دادم...میدونم تشنشه ولی کسی نیست که سیرابش کنه...دلم میخواد بهش یاد بدم همیشه نباید زشتی هاشو دید...میشه محبت اون دکتری هم که مخارج رو میده دید....میشه همه ی نگاه ها فقط ترحم نباشه... این روزا خیلی برگشتم به گذشتم...انگار دارم یه چیزایی رو تو خودم پیدا میکنم... چند روز پیش یکی از بچه های گروه که نمیدونست...یعنی هیچ کدوم نمیدونن...بهم گفت به نظرم با ارزش ترین نعمت خدا سلامتیه....وقتی تنت سالم باشه فقط باید صبح تا شب بشینی و خدا رو شکر کنی...البته بازم کمه! وقتی گفت با ارزش ترین نعمت خدا سلامتیه باهاش موافقت کردم ولی وقتی اسم تن رو آورد دیدم نه.... موافق نیستم با تمام بدبختی هایی که به خاطر به دست اوردنش کشیدم... به نظرم بزرگ ترین نعمت خدا فقط میتونه یه روح ازاد باشه....یه دل شاد... خیلی وقتا خیلی ها رو دیدم سامتیشون کامل بوده....از نظر مالی هیچ مشکلی نداشتن...از نظر خانوادگی و اجتماعی خیلی خوب بودن وی همیشه مینالن...چرا؟؟؟ من فکر میکنم خیلی خوشبختم...خیلی آزادم....واین امین بود که باعث شد من دوباره به این نتیجه برسم... همیشه وقتی توی جریان زندگیم غرق شدم...توی گرفتاریهاش....توی بدبختی هام...دیدم دیگه بد تر این نمیشه...دیگه من بدبخت تر از این نمیشم....ولی فقط کافیه یه بار از دور به زندگیت نگاه کنی مثل یه ادمی که روی یه صخره ی بزرگ ایستاده و داره دریا رو نگاه میکنه....خیلی زیباست...خیلی ارامش میده...ولی شاید اون زیر یه کوسه داره یه ماهی رو میخوره.... وقتی از دور نگاه میکنم میبینم خدا چقدر همیشه پشتم بوده....چه جاهایی اگه دستم رو نمیگرفته میافتادم... چه جاهایی صدام کرده و من بهش پشت کردم ولی هنوز باهامه... وقتی به اینجا میرسم میبینم خیلی هنوز پر نشدم...هنوز خلیی ظرفیت دارم... خیلی واسم جالبه که من همیشه هرچی از خدا خواستم بهم داده....همیشه.... اینی که دارم میگم عین واقعیته....ولی نمیدونم چرا چیزی نمیخوام... وقتی بهم گفتن بیماری بدخیم شده و خیلی فرصت نداری همه به گریه زاری افتادن...همه از ته دل میخواستن...ولی من خودم نخواستم...خیلی کنده بودم از این دنیا...واقعا آزاد بودم تا جایی که احساس کردم دارم به یه نفر دلبسته میشم... فقط یه شب سر نماز از خدا خواستم که باشم....و هفته ی بعدش.....گفتن دیگه هیچ نشونی از اون بیماری نیست و تو سالمی خدایا یادته چه حالی شدم؟؟؟؟یادته تا کجا منو پیش خودت بردی ؟؟؟ هیچ وقت نذاشتی تنها باشم...الان میبینم که تو چقدر بزرگ تر شدی من چقدر حقیر تر.... فراموشت کردم ولی تو بازم باهام بودی.... تو همون خدایی...همون قدر بزرگ و بخشنده...ولی من خیلی ضعیف شدم....خیلی حقیر شدم خیلی وقتا خواستم باهات حرف بزنم ولی دیگه خجالت کشیدم... خدایا منو همون مرجان بدون...همونی که میپرستت...همونی که جز تو دیگه چیزی نمیبینه... من سلامتیه امین رو میخوام....قبل از جسمش سلامتی روحش رو میخوام... میخوام بهش یاد بدی که تو هستی....میخوام خودتو نشونش بدی همون جوری که به من نشون دادی میخوام مثل خودم همیشه شاد باشه.... میخوام تورو یاد بگیره
ساعت ۶ عصر زدم بيرون....دلم گرفته بود و فقط ميخواستم قدم بزنم
۲-۳ تا خيابون ميشد كه دنبالم بود،مشخص بود بيكاره....ولي خوب خيلي واسم مهم نبود دلم ميخواست با يكي حرف بزنم....شايدم خيلي دلايل ديگه داشتم...ميخواستم ببينم ميتونم با كسي باشم؟الان وقت جايگزيني هست ؟؟خيابون جاي خوبيه واسه انتخاب ؟؟؟؟و..... بعد از كلي راه رفتن و البته يه سايه دنبالم به اولين كافي شاپي كه رسيدم رفتم داخل ۲ تا قهوه سفارش دادم...عاشق قهوه اونم از نوع تلخشم! ايستاده بود پشت شيشه و نگاهم ميكرد!اشاره كردم بياد بشينه يه لبخند تحويلم داد و درست رو به روم نشست. اولين بارم نبود....يعني اولين بارم نبود كه با يكشيون هم صحبت ميشدم....ولي اولين بارم بود كه به يكيشون اين جوري نگاه ميكردم....اين كه واقعا اين يه نفر ميتونه حس منو درك كنه يا نه - خوبي ؟ - خوبم. -دلم ميخواست با يكي حرف بزنم....كار خاصي كه نداري ؟ - نه....اگه داشتم چند ساعت علاف نميشدم...ازت خوشم اومده - مرسي - خوب ؟ -تو بگو - چرا صدام كردي ؟ - گفتم كه فقط ميخواستم با يكي حرف بزنم - دوست پسر داري؟ - دارم. - دوسش نداري....از اين سيريشاس كه ميخواي خلاص شي (زدم زير خنده)....نه اتفاقا، من سيريشش شدم....اهههه اين قدر از اين كلمه بدم مياد يه چيز ديگه به جاش بگو -بندال خوبه ؟ - اي بد نيست -حالا بحث رو عوض نكن....دوسش داري ؟ - اره خيلي.... -پس دوست نداره - داره! -پس چرا داري بهش خيانت ميكني ؟ - خيانت ؟؟؟؟ببخشيد ؟؟؟؟ - اينكه الان جلوي من نشستي و داري باهام حرف ميزني اسمش چيه ؟ -اسمش صحبته.... -ولي اين فقط صحبت نيست...الان صحبته....بعدش احساسه.....بعدش يه لاس! بعشم يه عشق بازيه جدي....بعدشم خدا ميدونه (فقط نگاهش كردم....نميدونستم چي بهش بگم....خندم گرفته بود، ولي خوشم اومد....خيلي راحت حرفش رو زد....ديگه لازم نبود چند ماه برم سر كار يه احساس به وجود بياد و تازه بعدش ميلش رو بگه و من بگم و نه و فقط واسه من يه ضربه بمونه!روراست بود و من از اينش خوشم اومد....حتي كسي كه من خواسته بودم بهم خيلي نزديك بشه و اين اجازه رو بهش دادم بازم چند ماه طول كشيد!ديگه با خودم كه رودروايسي ندارم!اگه خودم نميخواستم اونقدر آقا بود كه به خودش اجازه نده!) -به هر حال فعلا فقط حرفه...شايدم اونجوري تموم نشه..كه مطمئنا نميشه! - يعني اين قدر املي ؟ وقتي بهم اشار كردي اصلا اينجوري راجبت فكر نكردم....نه خوشم نيومد! - اااا دوست نداشتي ؟؟؟(خيلي بچگانه رفتار كرد....حرفاش همش تكراري بود...اگه يه خورده ، فقط يه خورده پخته تر رفتار ميكرد شايد الان باهاش بودم) - ببين دوره ي اين حرفا ديگه تموم شده...اينكه جلوي من نشستي و داري باهام حرف ميزني هم واسه من هم واسه همه ي اونايي كه الان دارن مارو با هم ميبينن يه معني ميده...ولي تو نميخواي قبول كني!من بدم مياد از دخترايي ميخوان اداي نجابت و پاكي رو در بيارن ولي بلد نيستن....بايد واسه اين كار بشيني تو خونه و يه چادرم سرت كني و منتظر تا يكي بيا در خونه رو بزنه و بشي از اون دخترايي كه رنگشون رو افتاب مهتاب نديده! - ولي من پاكي رو اونجوري نميبينم!اينم كه الان جلوي تو نشستم رو ناپاكي نميدونم....اين حرفاتم حس ميكنم از يه جاي ديگه سر چشمه ميگيره....زياد دختراي اينجوري سر راهت بودن - اونايي كه سر راه من بودن هيچ كدوم دختر نبودن! - شخصيت اونا به منو امثال من اصلا ربط نداره!من حتي به اونا هم اونجوري نگاه نميكنم....اونا هم نميخوان كثيف باشن....شايد اگه پول داشتن هيچ وقت الان تو به خودت اين اجازه رو نميدادي كه راجبشون اين جوري با منه هم جنسشون حرف بزني.....من از اينكه اينجام الان فقط يه هدف داشتم... اوني كه ميخواستم رو فهميدم... - آره ديگه....شده ساعت ۸:۳۰ ....بايد بري به مامانت اينا برسي!(كارتش رو درآورد و شمارش رو پشتش نوشت...گذاشت روي ميز.)ببين با اين حال ازت خوشم اومد....با اينكه ميگم املي و اصلا با ما جور در نمياي...راستي چند سالته ؟ -۱۷ -اوووووووه نه بابا بيشتريا -نه جون تو.....همون ۱۷ -اسمت چي بود؟ - مرجان - خوب،خوبه.....حتما بهم سر بزن....خيلي بيشتر از سنت ميفهمي....البته اگه ادا نباشه -من كه گفتم شايد بيشتر از اين نشه....الان ديگه مطمئن شدم..كارتت رو بردار ميمونه روي ميز مزاحم تلفني پيدا ميكني - يعني زنگ نميزني - من كه گفتم خيانت نميكنم....هرچند اون اصلا مثل تو فكر نميكنه - خوبه....ولي واسم جالب بود بدونم چرا الان اينجايي ؟ - فقط ميخواستم ببينم ميتونم با كسي باشم يا نه - يعني چي نميتوني ؟؟؟يعني چرا نتوني ؟؟؟ از نظر خانواده ؟ - نه....فقط يه احساس...ميخواستم ببينم كسي ميتونه جاشو بگيره يا نه - خيلي دوسش داريا....كاشكي قدرت رو بدونه - نظرت عوض شد انگار - آره خوب....كم نيوردي....از اولش مشخص بود نيستي... والا منم الان اينجا نبودم - بازم مرسي - برسونمت - يكمي قدم ميزنم .... نزديكه..خيلي راه نيست (خداحافظي كرد و رفت) ....خيلي بهش فكر كردم....به خودم....احساسم....تا حالا خيلي احساس نياز نكرده بودم...ولي الان چرا،تمام وجودم شده بود احتياج.....نميتونستم چشم پوشي كنم....شايد اگه يه تلنگر بهم نزده بود هيچ وقت به اين فكر نميافتادم كه بخوام كسي رو جاش بزارم....يه جورايي از خودم بدم اومد...خيلي ضعيف بودم....در مقابل احساسم....چيزي كه خيلي كم تونسته بودن به بازيش بگيرن....غير از يه نفر كسي دستش بهش نرسيده بود....پاك و دست نخورده....ولي الان ميديدم اون دختري كه هيچ وقت نميگفت من كم اوردم الان در مقابل احساسش كم اورده....چه بد هم كم اورد...واسم خيلي سخت بود...قبولش...خيلي زود بود...واسم جالب بود چيزايي كه من هميشه ازش ميترسيدم الان داره از جلوم رد ميشه و من فقط لذت ميبرم!گاهي وقتا فكر ميكنم چه قدر آرومم ميكنه يه دست نوازش...يه بوسه اي كه من روش قسم ميخورم ازم سواستفاده نميشه....گاهي وقتا چقدر احتياج دارم به يه اغوشي كه دور از اين همه نگراني و گرفتاري بهش پناه ببرم....من فقط دنبال يه تكيه گاهم...كسي كه پشتم باشه... ولي بعضي وقتا فكر ميكنم كاش خدا اين حس رو اصلا توي وجود انسان نذاشته بود كه به خاطرش گدايي كنم...يه روز دوست داداشم بهم گفت تو خيلي همه ي محبتت رو ميزاري...تا يه جايي اينا احتياج به برگشت نداره،ولي بعضي وقتا ادم به جايي ميرسه كه همه ي اينا بايد برگرده...اگه غير از اين باشه چيزي از تو باقي نميمونه!حرفش اون موقع واسم خيلي غريبه بود...ولي الان دركش خيلي راحتر شده....ديگه نميگردم...من خودم رو بهتر از هر كس ديگه ميشناسم....ميفهمم نميتونم!راستي بلاخره مرجان هم به نميتونم رسيد....هميشه از اين كلمه ترسيدم! *** چقدر خوب شد كه اين ملاقاتم باعث نشد چيزي ازم كم بشه...خدارو شكر ميكنم احتياج ندارم چيزي جاش رو واسم بگيره....فكر ميكنم به اونجا رسيده باشم كه بخوام از همه چيزم بگذرم اينا فقط احساس درونيه يه دختر ۱۷ ساله بود....چيزي كه مقتضاي سنشه،دوست نداشتم راجبش اينجا بنويسم...واسه اولين بار بود حرفي از عشق اينجا زده ميشد....قول ميدم آخرين بارم باشه! *** شاد باشيد يا حق
سلام!
حالِ ِهمه ی ما خوب است. ملالی نیست، جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور! که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه ، عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم نه این دل نا ماندگار بی درمان تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی ست می دانم هوای آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است اما تو لا اقل، حتی هر وهله، گاهی،هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست ؟ً! راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار هی بخند! بی پرده بگویمت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد باد بوی نام های کسان من را می دهد یادت می آید رفته بودی خبر ار آرامش آسمان بیاوری ؟ نه! نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت می نویسم حال ِ همه ی ما خوب است اما ، تو باور نکن!!
حدود نه سال پيش بود،تهران...بيمارستان علي اصغر...بيمارستاني كه مخصوص بچه هاست يه دختر بچه ي حدودا 8-9 ساله با يه روحيه ي كاملا داغون يك ماهي ميشد توي بيمارستان بودم....ديگه شده بوديم يه خانواده با يه غم مشترك...نداشتن سلامتي خيلي به همشون عادت كرده بودم، و البته بي نهايت دوستشون داشتم يكي از اوناهم هم اتاقيم بود...يه پسر 11 ساله به نام عبدالله خيلي بيشتر از سنش ميفهميد...خيلي هوامو داشت....ولي هميشه با هم لجبازي ميكرديم... نميدونم چرا...ولي خيلي خيلي دوسش داشتم و ميتونم بگم اون پسر بچه ي 11 ساله توي زندگي الانم خيلي تاثير داره بدون اينكه هيچ خبري ازش داشته باشم يا باهاش در ارتباط باشم بگذريم....ميخواستم يه ياديم از اون بكنم يه شب تولد عبدالله بود:26 آذر مامانمو فرستادم بره واسش از طرف من يه چيزي بخره قرار بود يه تولد كوچيك واسش بگيريم....ولي ديدم اونقدر ها هم كوچيك نشد اون شب يه عده دانشجو....دانشجو هاي دانشگاه شريف اومده بودن اونجا برنامشون اين بود كه آخر هفته رو اختصاص ميدادن به اينجور جاها....مياومدن اونجا فقط شادي ميكردن هركس هركاري كه از دستش بر مياومد انجام ميداد...يكي ارگ ميزد...اون يكي كادوش رو ميگرفت...اون يكي ميرقصيد من نميشناختمشون ولي عبدالله كه قديمي تز از من بود چرا بين اونا يه دختر 18 ساله بود...نميدونم چرا ولي منو خيلي دوست داشت منم خيلي خيلي دوسش داشتم..خيلي بهم محبت ميكرد با اينكه كسايي اونجا بودن كه خيلي بيشتر از من احتياج به محبت داشتن هر روز بهم سر ميزد و هر روز واسم عروسك مياورد....عروسكاش رو هوز يادگاري نگه داشتم دختر خيلي مهربوني بود بهش عادت كردم....جاي مريم رو كه پيشم نبود واسم گرفت....اگه يه روز بهم سر نميزد گريم ميگرفت ولي من مرخص شدم و اين ارتباط محدود شد به تلفن...بعد از چند وقت خونشون رو عوض كردن و منم هيچ ادرسي ازش نداشتم اسمش "مانا" بود مانا خيلي چيزا بهم داد...مهربوني رو توم زنده كرد....انسان دوستيم رو تحريك كرد كارش تاثير عجيبي روم داشت....هنوزم دارم ازش تاثير ميگيرم تا همين دفعه ي اخري كه بستري شدم....بازم يه گروه با همون مشخصات...واسه شاد كردن...كمك مالي كردن....زندگي دادن اين گروه رو يه دختر 23 ساله به اسم افسون تشكيل داده...بيست نفرن. افسون اومده بود حال منو بپرسه و از وضعيت ماليم با خبر بشه...اينكه ميتونم از پس مخارج بر بيام يا نه نميدونم چرا پروندم رو كه خوند رفتارش تغير كرد خيلي صميمي تر برخورد كرد.....خيلي مهربون تر...اينجوري منم راحت تر بودم ازش خواستم توي گروهشون باشم و اونم خيلي راحت قبول كرد من فعلا كوچيك ترين عضو گروهم.... اين كار بهم خيلي آرامش ميده مخصوصا اينكه خيلي بيشتر از بقيه نياز هاشون رو ميدونم اونا بيشتر به محبت احتياج دارن نه به پول خيلي جاها ميريم....مركز نگهداري از بچه هاي بي سرپرست،آسايشگاه سالمندان،مركز نگهداري بيماران سرطاني و.... خيلي وقتا چيزايي كه ميبينم خيلي اذيتم ميكنه ولي در عين حال اروم ميشم از بي تفاوتي بدم مياد.....حداقل اينجوري خيالم راحته اگه نميتونم كمك مالي به كسي بكنم ميتونم بهشون بفهمونم ادمن....اين واسم از همه چيز بيشتر ارزش داره ... زندگي تقريبا يه روال عادي پيدا كرده... بيشتر توي خونه ميمونم پيش پدر مادرم....مگه اينكه افسون زنگ بزنه و با اون برم واسه اينكه نميتونم بهتون سر بزنم شرمندم ،اخه دكتر گفته كمتر به مانيتور و گوشي نگاه كنم...اينم كه اومدم يواشكيه شاد باشيد يا حق...
خلي دلم واستون تنگ شده....خيلي.... كشكي اين مدت ميتونستم شما رو هم با خودم داشته باشم ديقا ۲۵ روز كه اينجا نيومدم چد روز اولش خيلي راحت بودم....يعني يه زندگي تقريبا بي دردسر بيشتر تو خونه ميموندم و به مامانم ميرسيدم...اونكه كسي رو جز من نداره...بقيه همه شاغلن ولي كم كم شروع شد.... يه روز داداشم حمام بود،گوشيش زنگ خورد،گفتم ول كن ميبينه جواب نميده بعدا زنگ ميزنه ولي ول كن نبود آخرش خودم جواب دادم....يكي از دوستاي قديم بابام، اون موقع ها خيلي با هم رفت و آمد داشتيم ولي خيلي يه دفه اي به هم خورد و ديگه هيچ خبري ازش نشد.... تا جريان ورشكستگي آقاي م. دوباره اومد ولي اين دفه نه به عنوان يه دوست ، به عنوان يه طلبكار! مسئول كاراي اقاي م داداش من بود...يعني اون ميرفت دنبال طلبكار و وكيل و اين حرفاش.... اينم آخرش راضي شد. خلاصه اون روز زنگ زده بود و با داداشم كار داشت، وقتي گفتم داداشم حمامه گفت بابات رفتم دادام بابام گوشيو . باهاش قرار گذاشته بود كه وقتي بابام از قرارش برگشت....فهميديم....اصلا حريلن ورشكستگي نبوده... طلبكار كيلو چند ؟؟؟؟ همش بازي بود بابام سكته ناقص كرد و اين مدت توي بيمارستان بود .... خودم....۹ تير ماه بود، توي يه جشني بودم در حال رقص!!! اولش يكمي سرم گيج رفت بعدش احساس كردم اتاق داره روي سرم سنگين ميكنه و همه ي فشارش روي سر منه تا اخر شب وضع من همين بود....سردرد خيلي بدي داشتم.... ۲-۳ روز گذشت و من مونده بودم چرا قوي ترين مسكنا رو كه ميخورم هيچ تغيري نميكنم تا چشمام تار شد...رفتم دكتر چشم پزشك گفت فشار چشمت بلاست،حتما بايد كنترل بشه فشار چشمم كنترل شد ولي سردردا ادامه داشت...خيلي سخت بود گفتن فشار مغز بالاست.عصب چشم ورم داره.اگه پايين نياد به عصب چشم فشار مياد عصب رو له ميكه و بيناييش رو از دست ميده... تو تمام عمرم از كوري خيلي ميترسيدم يعني هميشه به مامانم ميگفتم اگه يه روزي من به هر دليلي كور بشم خودكشي ميكنم چون از سربار بودن بدم مياد ولي حالا درمانش...گفتن بايد آب نخاع كشيده بشه واي خدايا... يه تجربه ي خيلي بد داشتم...اشتباه زده بود نزديك بود فلج شم يعني اين ديگه اخر بد شانسي بود واسم..اخر ترس بلاخره بستري شدم...روز اول به معني واقعي علاف بودم روز دوم يه مرد كچل،اخمو با يه شكم بزرگ....راستي....دستاش هم ميلرزيد -خانوم بخواب ميخوام اب نخاعت رو بگيرم -شما ؟؟؟؟نهههه -بخواب ميرم ميافته واسه فردا هاااا آخرش خوابيدم....اين همه تو عمرم رفتم اتاق عمل....اين همه بدبختي....تا هيچ وقت اين قدر نترسيده بودم انگشتاش رو توي كمرم فشار ميداد....انگشتاي سفتي داشت...درد داشتم ولي درد سوزن در مقابل درد انگشتاش چيزي بنود خيلي اذيت نشدم بار اول - خيلي درد داشت ؟؟؟ - كم نه - خوب حالا فردا بهت ميگم فردا خودش نيومد يه دختر جوون....باز ترسيدم ولي اين دفه به روي خودم نيوردم با بي حسي كار كرد... ولي ديگه تو اون ۱۵ دقيقه صداي من بود كه توي بخش شنيده ميشد واقعا اذيت شدم.... تازه قدر اون پير مرد اومد دستم دو روز بعدش مرخص شدم الان سردرد دارم ولي ميگن به خاطر آب نخاع كه كشيدن اين چند وقته خيلي اذيت شدم...خيلي..... به اندازه تك تك سلول هاي بدنم تنها بودم....سرد و تهي ميخوام بر گردم...برگردم به همون مرجان....واسه خودم زنده باشم اونجوري زندگي كنم كه خودم انتظار دارم نه بقيه ميخوام دوباره خودم بشم....محكم...مهربون.... نه اين قدر ضعيف،از ضعف خودم متنفرم.باعث شد خيلي چزا رو از دست بدم ولي مهم نيست تجربه بود ميخوام بشم اشكي از جنس خدا!! اون اشكي كه هر قطرش ارزش داره.... فقط واسم دعا كنين
اول اينكه روز مادر رو تبريك ميگم....به همه ي مادراي گل و مهربون مخصوصا ماماني خودم از بيمارستان مرخص شد..امرزم بيشتر از هميشه خوشحالم....چون هم قدرش رو بيشتر ميدونم...هم اينكه شايد توي اين روز پيش ما نبود و بايد توي محيط دلگير بيمارستان باهاش جشن ميگرفتيم اينم از لطف خداست...اگه چيزيش ميشد من ميمردم... مامان من مهربون ترين مادر دنياست...شايد يكي به سن من معني مادر رو با همه ي بزرگيش نفهمه ولي من حسش كردم با تمام وجودم... وقتايي كه من ۱ ماه ۱ ماه توي بيمارستان بستري بودم اون روي صندلي ميخوابيد و.... به هر حال هر چي بگم كم گفتم....مادرم مادريش رو ثابت كرد واسه من هميشه كمكم كرده...هميشه پشتم بوده... هيچ وقت باعث نشده من ناراحت باشم...هميشه بهترين دوستم مامانم بوده راجب هر مسئله اي ميتونستم باهاش حرف بزنم... بعد از خدا ميپرستمش بازم روز مادر رو به همه ي مادراي گل تبريك ميگم....اميدوارم هميشه سايشون بالاي سرتون باشه ... اما راجب اون دوست بابام...يا به قول شما دشمن بابام... ممنون از همدريتون...ولي به خدا من احتياج به كمك ندارم...اينجا هم نيومدم اين حرفا رو بزنم و كمك بخوام من گدا نيستم كه با گفتن مشكلاتم انتظار كمك داشته باشم چون خيلي دلم پر بود اومدم اينجا و دردودل كردم فقط همين.... اونم ما هنوز هيچي نميدونيم...وقتي بابام بدهياش رو داد هممون ميدونستيم اين آقا وقتي مياد بيرون هيچي نداره كه پس بده...اونم كه اين پولا رو نذاشته در جيبش ولي كاري كه كرد ضربه زد...اگه ميموند با بابام....دوستيشو ادامه ميداد....بي معرفيتش اذيت كرد وقتي از زندان ازاد شد ما هيچ كدوم نديديمش...وقتي پيگير شديم فهميديم رفته خوب واسه بابام تو سن ۵۵ سالگي بد ضربه اي بود چند روز پيش جعممون كرد پيش خودش...معذرت خواهي كرد واسه اينكه حقمون رو داده به دوستش... ولي خوب اون پولا رو خودش با زحمت ذره ذره پس انداز كرده تا ما به اينجا رسيديم از ۱۵ سالگي هم درس خونده هم كار كرده من هيچ حرفي واسه گفتن بهش نداشتم....ولي الان ميخواد جبران كنه...از صبح تا شب ميره سر كار نگرانشم......خيلي.... دعا كنيد واسم مادراي گلتون رو ببوسيد يا حق
مامانم تصادف كرده.... بابم ورشكست شده...يعني دوستش ورشكست شده افتاد زندان بابام همه ي بدهياش رو داد....حتي خونه هم فروخت تا بياد از زندان بيرون.....نزديك ۷۰۰ مليون تومن اونم نامردي نكرد زن و بچش رو برداشت برد انگليس خيلي راحت!!!! اينم از دوستي ۳۰ ساله مهم نيست...... مهم كاريه كه كرده به خاطر همينم من الان يه خورده توي منگنم تا حالا فكر ميكردم زندگيمون سادس ولي الان.......تازه ميفهمم زندگي ساده يعني چي.... بازم مهم نيست همه اينا ميگذره آخرش هممون زير يه خاك ميريم مهم خاطره هاست... الان اطراف بيمارستان توي يه كافي نتم مامانم فعلا بستريه خدارو شكر خيلي تصادف سختي نبوده....ولي نميتونه بلند شه وقتي ميخواد از تخت پايين بياد سرش گيج ميره و هيجارو نميبينه واسه همين بستريه الان مريم پيششه بعد از مريم من ميرم... وقتش رسيده يه گوششو جبران كنم.....هرچند اصلا دوست نداشتم اينطوري موقش برسه شاد باشيد هميشه يا حق
سلام! خوبین همگی؟؟؟ منم خوبم یعنی ای...بد نیستم میگذره دیگه البته فکر نکنین یه وقت اتفاقا تمومی داره هااااا نه!!!!این قصه سر دراز دارد... چند روز پیش رفتم بیمارستان نه واسه خودم...رفتم اونایی که پیشرته ی بیماریه منو دارن ببینم وایییی که من چیا که ندیدم دکترم منو برده بود که مثلا اونا امیدوار بشن که معجزه خیلی هم غیر ممکن نیست همه با تعجب نگام میکردن....چه وضعیتی هست تو این بیمارستانا..... کسایی که که من دیدم یه مشت اسکلت بودن یعنی فقط یه لایه پوست روی اسکلتشون بود.....یعنی همه ی درون بدنشون رو من میدیدم هرچند سعی میکردم به رو خودم نیارم....ولی خوب یه چیز عجیبی بود یکم درکش واسم سخت بود یعنی اگه خدا نمیخواست و این بیماری توی منم یشرفت میکرد منم اونجوری میشدم یعنی یه جورایی آینده ی خودمو میدیدم بگذریم.... اون وسطا یکیو دیدم که مردم از خجالت اون روزی که رفتم واسه عمل دستم...وقتی منتظر بودیم نوبت عملمون برسه....روی تخت کناریم یه خانوم خیلی مسن خوابیده بود خوب من فقط نیم رخش رو میدیدم....یعنی اون طرف صورتش رو اصلا نمیدیدم از نیم رخشم کاملا مشخص بود جوونیش چهرش خیلی گیرا بوده.....یعنی زیبایی رو همین الانم توی صورتش میدیدم همینجوری که داشتم نگاهش میکردم و توی فکر خودم غرق بود....یه دفه برگشت ۲ متر پریدم بالا وای خدایا....چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه طرف صورتش کامل سوخته بود....اما....چشم سمت راستش.....خالی بود بد جوری جا خوردم اگه کم کم میدیدم شاید این جوری نمیشدم....ولی خیلی یه دفه ای برگشت یکم بعد خودمو جم و جور کردم سرم و انداختم پایین به بهونه دستشویی رفتم یه دوری زدم و برگشتم وقتی برگشتم هنوز اونجا بود یکم بعد یه چیزی راجب اینکه واسه چی اومدم ازم رسید و کم کم سر حرف باز شد ولی من تو این مدت کاملا عادی بودم...یا حداقل سعی میکردم عادی باشم ولی یه حرفی زد که آب شدم رفتم تو زمین: عزیزم الان اینجوری نبینم منم یه روزی مثل خودت جوون بودم خوشگل بودم.... الان نبینم که این بلا سرم اومده....همه اینارو روزگار سرم اورده ... وای دیگه داشتم میمردم خیلی ازش خجالت کشیدم جالب اینجا بود که اونم جز همونایی بود که بیماریشون پیشرفت کرده بود و بقیه عمشون رو باید توی بیمارستان میگذروند تا..... جز کسایی که من رفتم دیدنشون نمیدونم حس منو متوجه میشین یا....... من از ادامه ی خودم تعجب کردم.....جا خوردم..... اون روز بد جوری ضعف کردم با یه حالت خیلی بدی اومدم خونه....بعدشم بی اختیار....اشک... تا یک ماه دیگه نیستم.....شایدم یک ماه بیشتر نمیدونم چرا....میخوام دوباره انگیزه یدا کنم ممنون یا علی
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت ار زمین ها رفت و سبزه ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را ز آن پس به خود نپذیرفت شب در تمام نجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک یوسته در تراکم و تغیان بود و راه ها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غار های تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون میداد زن های بار دار نوزاد های بی سر زاییدند و گهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود یغمبران... از وعده گاههای الهی گریختند در بره ها گمشده ی عیسی دیگر صدای هی هی چوان را در بهت دشت ها نشنیدند در دیدگان آیینه ها گویی حرکت و رنگها و تصاویر وارونه منعکس میگشت و بر فراز سر دلقکان ست و چهره ی وقیح فواحش یک هاله ی مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی میسوخت مرداب های الکل با ان بخار های گس مسموم آنبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجینه های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود با لکه ی درشت سیاهی تصویر مینمودند مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسد هاشان در غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهاشان متورم میشد گاهی جرقه ای جرقه ی نا چیزی این اجتماع ساکت بی جان را یکباره از درون متلاشی میکرد آنها به هم هجوم آوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دختران نا بالغ همخوابه میشدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور کودکانشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار بیرون میریخت آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید اما همیشه در حواشی میدان ها این جانیان کوچک را میدیدی که ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فواره های آب شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده...در عمق انجماد بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش میخواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها شاید....ولی چه خال بی پایانی خورشید مرده بود و هیچ کس نمیدانست نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته...ایمانست اه ای صدای زندانی آیا شکوه یاس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور خواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صدا ها "فروغ فرخزاد" پ.ن داداش فانتای خودم تولدت مبارک عزیزم امیدوارم همیشه زنده باشی و همیشه از زنده بودنت رازی باشی
نيمه شب بود. همه چيز قانوني بود. خوشبختانه هيچ كدام از حصارهاي اجدادي شكسته نشده بودند. هيچ نافرماني اتفاق نيافتاده بود. گناهي ديده نشده بود. هوس بود. پاكي بود. عشق بود. ترس، ترديد، شرم، لذت، وهم، گستاخي، هيجان، همه بودند؛ اما حضور همه قانوني بود. همه با هم حرف مي زدند؛ عقربه هاي ساعت شلوغ مي كردند؛ كلمات با هم بازي مي كردند؛ قدرت يگانه شدن كه حضور خود را اعلام كرد همه آرام شدند. لحظه ها سريع مي آمدند و سريع تر مي رفتند؛ تا اين كه: وسط ِ يك لحظه ي بي نام ونشان، كسي بي مقدمه، به آن جمع شلوغ دونفره پيوست: وجود يك كودك! همه خوشحال شدند، كسي نگران نبود، اين حضور بي دعوت هم قانوني بود؛ اين يكي خيلي هم قانوني بود!!!! *** امروز سالروز تولدمه! راستش از به دنيا اومدنم زياد ناراحت نيستم؛ پس به رسم ادب مي گم: تولدم مبارك! پ.ن
سلام اميدوارم خوب باشيد دوستاي گلم امروز خوشحالم...نميدونم چرا...كلا اين روزا خوشحالم زندگي همونجوري ميگذره كه ميخواستم به نظرم هيچي بهتر از اين نيست...داره اون روشو نشونم ميشه بگذريم... امروز تولد اينجاس يعني همين خونه اي رو كه هميشه مياين و دردلم رو ميشنوين.. ۴ ارديبهشت ساختمش و ۶ ارديبهشت اولين مطلبم رو توش وارد كردم اون موقع ها اصلا روحيه خوبي نداشتم... تازه از فرشته ي آسمان جدا شدم واقعا حالم بد بود... يكي تجويز كرد واسه اين كه از اين حالت در بياي يه جايي حرفات رو بنويس بعد از چند روقت كه خونديش خودت خودت خندت ميگيره كه چقدر بيخود ناراحت بودي اون موقع خنديدم چون اون درد منو نميدونست اون موقع دردم خيلي بزرگ بود ولي الان....واقعا دارم ميخندم....اون راست ميگفت اولش به خاطر احترام به حرفش ساختم بعدش سعي ميكردم حرف توي دلمو با يه مطلب ادبي بنويسم... ولي انگار هيچ كس متوجه نميشد حرف هميششون اين بود:سلام.وب زيبايي دارين..خوشحال ميشم به من سر بزنين ولي بعدش سر يه مسئله اي شد نوشتم...حرفم رو رك زدم... و جالب اينجا بود كه همه حرفم رو ميفهميدن...و حتي حرف خيلي هاي ديگه هم بود دوباره بگذيريم... راجب تولد وب حرفي ندارم بزنم... فقط اينجا تبديل شده به يه جاي خيلي خيلي مقدس واسم... كه حاضر نيستم از دستش بدم ... خوب بريم سر سال نو!!! يك ماه از روش گذشته ولي هنوز تازس پس سال نو همگي مبارك اميدوارم سالي باشه بهتر از گذشته و بد تر از آينده يعني هر سال بهتر از پارسال اينم وسط نوشت: آستانهء عشق می ایستم و ایمان می آورم ...
همين؟؟ نه يه عالمه حرف داشتم كه... ديروز داشتم صندق عقب ماشين رو زير رو ميكردم از اون موقع از اهواز اومديم يه چيزم گم شده اعصاب رو روانم ريخته به هم... چشمم خورد يه يه كيسه...: تو راه برگش داداشم داشت بنزين ميزد منم پياده شدم كه پام مثل دستم خشك شده داشتم همون اطراف قدم ميزدم كه يه پسر ۷-۸ ساله اومدم جلوم گفت خانوم ميخرهي؟ -چي داري؟ -نعناع خشك...سبزي خشك... -چقدر بيارم ؟؟ -بسته اي ۵۰۰ تومن ۱۰ تا بسته ازش خريدم ودستم و كردم تو موهاي فرفريش و گونش رو بوسيدم گذاشتم صندق عقب و برگشتيم ... ديروز دادامش به مامانم گفتم ببين چي برات خريدم گفت چه عجب محبتت گل كرده.از كي خريدي حالا ؟؟؟ تو راه از يه پسره بعدشم رفتم سر درسم چند دقيقه بعدش ديدم مامانم صدام ميكنه رفتم گفتم بله؟؟؟؟دارم درس ميخونمااااااااا گفت ديوونه اينا كه همش علفه... منو بگو يه احساس بدي بهم دست داد....احساس احمق بودن واسه اينكه كم نيارم گفتم:بابا هرچي خدا گذاشته تو اين دنيا يه چيزي توش هس اينم دم كن يه چيزي از توش درمياد ديگه.... مامان منم كه اين موقع ها خوب تيز و گيراس درت دست گذاشت رو نقطه ضفم... :باز كم اوردي؟؟؟ .... راستي دستم رو باز كردم....اون يكي دستم هم خوبه.... در حالت عادي به سر ميبرم... همين ديگه... ممنون اط هموتون تورو خدا ناراحت نشين كه چرا بهتون سر نميزنم يا خبرتون نميكنم.... وقت نميكنم امتحاناي ميان ترم شروع شده و منم در حال جبران... بازم ممنون.... شاد باشيد هميشه يا حق
سلام دوباره به همگی... امیدوارم خوب باشید دوستان گلم نمیدونم چطوری تشکر کنم...این مدت که نبودم خیلی به این فکر میردم که فراموش میشم...اصلا قصد بستن وب رو نداشتم ولی هر دفه که میخوام بنویسم یه شرایطی یش میاد که نمیشه... عمل خیلی ساده بود....یعنی اگه من به موقع میرفتم خیلی ساده ترم میشد... ولی این رگ مصنوعی ۵ سال تو دستم بود...تقریبا جوش خورده بود و با دستم یکی شده بود...واسه همین به خاطر در اوردنش درد زیادی رو تحمل کردم... ولی هر چی بود گذشت... واسه دیالیز یه رگ مصنوعی میزارن توی دو تا رگت که فشار خون زیاد بشه و بتونن خون بگیرن... دیالیز هم رفت و امد خونه....یعنی خون کثیف رو میکشن بیرون و تو دستگاه تصفیه میشه و دوباره وارد بدن میشه این رگ مصنوعی باید یک ماه تو دست بمونه تا آماده بشه واسه دیالیز که من قبل از یک ماه حالم وخیم شد و مجبور شدن از اکسس استفاده کنن اکسس هم کار همون فیستول یعنی همون رگ مصنوعی رو میکنه...البته سریع ترش رو خوب خیلی حرف زدم...آقا امیر راست میگفت من که گفتم عمل باید نوع عملشم میگفتم... عمل که حساب نمیشه...تقریبا سرایایی...مال من چون یکمی قدیمی شده بود یکم دردسر داشت. ... تا حالا شده فقکر کنین بد تز از این دیگه نمیتونه بشه...ولی بلافاصله بعدش این اتفاق بیافته ؟؟؟ این فیستول من روی آرنج بود..به خاطر درد شدید که داشت نمیتونستم دستم رو تکون بدم...همه میگفتن دستت خشک میشه...یکم باهاش کار کن..ولی من نمیتونستم.. کلا یه دستی شده بودم...تا اینکه توی تطیلات عید که یه سر به زادگاه مادرم یعنی اهواز رفتیم یه تصادف کوچیک کردم که که دست راستم شکست... الانم توی گچه دیگه مجبور شدم با اون یکی دستم کار کنم...الانم دارم یه دستی مینویسم سخت هست...ولی میبینم داره یش میره... ... ببخشید که به هیچ کدوممتون نمیتونم سر بزنم... واقعا وقتم کمه... فقط اومدم یه خبری از خودم بدم...از همتون ممنون...به خاطر همه چیز... خیلی چیزا بهم ثابت شد...دوباره معرفت رو به یادم اوردین... خیلی وقت بود واسم گم شده بود...ممنون از همدردیتون... ممنون به خاطر همه چیز شاد باشید همیشه... یا حق
خوبين همتون ؟؟؟ آخ كه دلم واستون يه ذره شده بود ااااا راستي سلام...هميشه سلام يادم ميره.... ... ديروز رفته بودم بيمارستان!بعد از ۵ سال مقاومت....ولي خوب آخرش ديدم فايده نداره ۲ ماه پيش وقت گرفته بودم...واسه ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر....ساعت ۵ رفتم ولي هنوز دكتر نيومده بود!!! علاف تا ساعت ۷ عصر...ولي تو اين علافي چيكار كردم و چي بهم گذشت فقط خدا ميدونه.... البته ميخوام بگم شما هم بدونين.... پام رو كه گذاشتم توي سالن دوباره خاطرات زنده شد!!!همون كلينيك...همون دكترا....دكترايي كه... آخر سالن....سالن همودياليز...چشمم كه بهش افتاد يه حس عجيبي بهم دست داد....چشمام پر شد....قلبم تند ميزد نميدونم بگم قشنگ بود يا نه.... به هر حال اين حس كه مطمئني يكي رو ميفهمي و اون يكي هم تورو ميفهمه.... شايد خيلي قشنگ باشه.....شايدم دردناك...كه من نسبت به تمام اونايي كه روي اون تختا توي اون سالن خوابيده بودن اين حس رو داشتم... هنوز يادم نرفته بود توي اون سالن دقيقا چنتا تخت هست...رفتم بيرون بيمارستان و از فروشگاهش ۱۵ تا شاخه گل رز قرمز گرفتم از مسئولش اجازه گرفتم برم تو ودر كمال تعجبم گذاشت برم!!! لباس مخصوصشون رو پوشيدم و رفتم داخل با محبت نگاهم ميكردن...احساس خاصي بهشون داشتم....اونجا همه يه جورن...همه زير يه دستگاهن...همه يه هدف دارن اونم سلامتي!!! كه با هيچي نميشه خريدش....به هيچ قيمتي... مگه مادر پدر خودم نبودن.....چقدر بدبختي كشيدن كه فقط كار من به پيوند نرسه....ولي من و اوني كه پول نداشت كليه بخره با هم رفتيم اتاق عمل....اون با كمك يه آدم خير...من با پول با محبت گلا رو ازم ميگرفتن...ميديدم...توي چشماشون ميديدم خوشحاليو...اون لحظه كه تو اوون اتاق فراموش ميشيم هيچي واسمون آرامش بخش تر از اون نيست كه حتي يه نگاه بهمون بدن... يه نگاهي كه فقط مال ماست...نه از روي ترحم...شايد از روي همدردي.... البته خوب شايد هيچ كس نخواد موقع ضعف كسي ببينتش....ولي اونجاس كه ثابت ميشه بشر با تمام قدرتمنديش با تمام زور گويي و غرورش خيلي ناتوانه.....اونقدر كه حتي خودش رو نميتونه از زير اون دستگاه لعنتي نجان بده....اينجاس كه ياد خدا ميافته... اونجا من بودم كه اونا رو ميفهميدم و همه واسه هم يه آرزو داشتيم....سلامتي!!!كه چقدر توي بيمارستان غريبگيش رو به رخ ميكشه... وقتي اونجا ميرم ۲ تا حس متفاوت بهم دست ميده....حس خوبي كه بلاخره راحت شدم...هر چند بعضي وقتا واقعا دلم هوس بيمارستان رو ميكنه.....و يه حس همدردي....مرور خاطرات كه بعضي هاش بينهايت شيرينه و بعضي هاشم.... چي بگم.... خيلي پرم...فقط يه جايي رو ميخوام خودم رو خالي كنم.... من چي كشيدم تو اون اتاق...هيچ كس نميدونه...به خدا هيچ كس نميدونه...مگه اينكه يكي تجربه كرده باشه... كه اميدوارم هيچ وقت حرفام رو متوجه نشين... دوشنبه ي هفته ي آينده عمل دارم...عملش خيلي سادس ولي خوب اسم عمل روشه....توي اتاق عمل انجام ميشه....البته بدون بيهوشي.... ... راستي يه مدت خيلي طولاني نميتونم بيام...به هيچ كس نميتونم سر بزنم...حتي شايد كامنتارو هم نتونم بخونم.... ولي قول ميدم هر وقت روبه راه شدم دوباره بيام....بشم مثل قبل... اين روزا بد جوري درگيرم...هم روحي هم جسمي.... از همه ي اونايي هم كه اومدن خبر دادن آپ كردن معذرت ميخوام كه نتونستم بهشون سر بزنم.... خلاصه يه مدت ببخشيدم... همتون رو خيلي خيلي دوست دارم.... فقط واسم دعا كنين كه خيلي بهش احتياج دارم...خيلي احساس تنهايي ميكنم هر چند هميشه به همه گفتم تا خدا هست هيچ كدوم تنها نيستيم.... ديگه....ديگه اينكه مراقب دل مهربونتون باشين... خيلي خيلي دوستون دارم...راستي ببخشيد اگه ناراحتتون كردم....دفعه ي بعدي كه نميدونم كي هست ميام اين مطلب رو حذف ميكنم....ولي الان واقعا نياز داشتم به نوشتنش... اينجا جاييه كه هميشه همه بدون منت حرفام رو خوندن...حرفايي كه شايد به همه نتونم بزنم... ... بازم ممنون به خاطر همه چيز... شاد باشيد هميشه يا حق...
عید داره نزدیک میشه!مغازه ها شلوغ،تو خیابون برا خودم قدم میزدم،یه دفعه جلوی یه پاساژ یه کوچولوی ناز رو دیدم که داره با مامان و باباش میره،از سرو وضعشون معلوم بود که مایه دارن،یه دفعه دختره چشمش خورد به یه عروسک بزرگ خوشگل... بابا جونم میخریش برام؟ معلومه میخرم عزیزم وارد ورودی پاساژ شدن،یه پسر بچه کوچولو درست هم سن دختره،تو ورودی پاساژ بود و داشت فال می فروخت!پسره نگاههای عجیبی به دختره می انداخت!دلم داغون شد،از خودم از زندگی از همه بدم اومد،پسره سرش رو انداخت پایین،ناراحت بود،رفتم جلوش،زانو زدم جلوش،چونش رو گرفتم تو دستم اوردم بالا،خندیدم بهش،چشاش پر شد،چشای منم پر شد،اما اصلا دوست نداشتم ناراحتیمو ببینه!خندیدم بهش،هرچی پول تو جیبم بود دادم بهش و رفتم. امروز من بهش پول دادم فردا چی؟
چهار شنبه ي هفته ي پيش....بعد از ۱۴ ساعت خواب ساعت ۱بعد از ظهر بيدار شدم....بدن درد داشتم....حالم خيلي بد بود رفتم پايين ديدم هيچ كس خونه نيست...منم رفتم حاضر شدم يه يادداشتم گذاشتم و رفتم بيرون.... پل خواجو....ساعت ۴ بعداز ظهر....داشتم قدم ميزدم و دوباره خاطرات داشت مرور ميشد يه زنگ زدم به دكترم....يعني از ۸ سالگي دكترمه و الان شديم دوست خانوادگي از صدام فهميد سرماخوردم....داشت فحشم ميداد به رو خودم نيوردم و گفتم دارم ميرم پيشش.....گفت بيا منم ميدونم چيكارت كنم كنار خيابون قدم ميزدم و منتظر تاكسي بود....يه ۲۰۶ جلوم ايستاد....نگاه به رانندش نكردم و راه خودم رو رفتم....بوق ميزد....برگشتم فحشش بدم ديدم داره ميخنده... دوست داداشم بود... -كجا ميري ؟؟ -ميرم امادگاه دكتر.. - ااااا خب منم ميخوام اونجا كتاب بخرم بيا سوار شو با هم ميريم (سوار شدم) -راستي آقا احسان خوبن ؟؟؟ (يه ۲ روزي گوشيم دستش بود....فكر كن همش رو زير و رو كرده) -خوبه....مگه ميشناسيش ؟؟؟ - اونو نميشناسم ولي فكر كنم امير و رضا و عباس و مهدي و آرين و آرش و....... بشناسم -خب خوبه آشنا دراومديم -آره خوبه....نميخواي بگي از كجا ميشناسيشون ؟؟ -مگه بايد بگم؟؟؟ -مرجان بهت نمياد اين قدر دوست پسر داشته باشي....نميخوام ديگه باهاشون بري.. -اولا فكر نكنم به تو مربوط باشه...دوما اينا دوست پسرام نيستن....پسر خاله...پسر دايي.....دو سه تاشونم دوستاتونن.... - به هر حال فكر نميكنم شماره ي اونا اين قر احتياجت باشه -منم فكر نميكنم به تو ربطي داشته باشه....(صريح باهاش حرف زدم چون از اون پسرايي كه بهش رو بدي بايد بهش سواريم بدي...) -ميدوني كه محمد بفهمه.....فكر نكنم همشونم فاميل باشن... -نويد روتو كم كناااااااااااااا...حوصلت رو ندارم -به هر حال بار آخره ميبينم.... -كوچولو هر وقت ديدم بهت ربط پيدا ميكنه حتما خبرت ميكنم (و پياده شدم) رفتم تو مطبش...خودمم رو اماده كرده بودم بپرم تو بقل منشي...از دوستاي صميميمه....ولي ديدم مرده...... -ببخشيد خانوم.....نيستن؟؟ -نخير من به جاشون اومدم... -آهان....اون وقت من ميتونم دكتر رو ببينم؟؟؟ -خانوم حالا ؟؟؟؟ميبينين كه چقدر شلوغه... -ميشه بشينم واسه آخر وقت ؟؟؟ نشستم.....حوصلم سر رفته بود....گوشيم رو دراوردم دوتا جوك داشتم...يكيش خيلي با مزده بود كه وقتي خوندمش زدم زير خنده...كه منشي يه نگاهي بهم كرد نزديك بود آب شم ولي محلش نزاشتم...گفتم ديگه ميشم يه دختر آروم و متين.... ولي نميشد....شيطونيم گرفت شروع كردم اذيت كردن يكي از بچه هايي كه اونجا بود... ديگه داشت از سر و كولم بالا ميرفت و من واسش ذوق ميكردم خيلي ناز بود خيلي... -اسمت چيه ؟؟ -آرمان....شما چي؟ -منم مرجان....چند سالته آرمانم ؟؟؟ -۳ سال...شما چي ؟ -۱۶... -واي چقدر بزرگي -آره مگه اينكه تو بهم بگي بزرگ نميدونم چي شد ..... تو بغلم خون بالا اورد....مانتوم با خون يكي شده بود... بردنش پيش دكتر ولي مثل اينكه تشخيص داده عمل ميخواد...بردنش بيمارستان قيافه ي منم اينجوري( بعد از حدود يه ساعت...ديدم اونجا شلوغ شد....صداي گريه شنيدم... رفتم ببينم چي شده ديدم يه خانومي پاي منشي رو گرفته و فقط التماس ميكنه اونم نامردي نكرد با پاش پرتش كرد اون طرف از خانومه پرسيدم چي شده... -از ميمه اومدم فقط ۳ تومن تو كيفمه نميزاره برم تو... -بيمه اي ؟؟ - نه....بچم داره تلف ميشه يه نگاه به سالن كردم....همه خوشون رو با بچه هاشون سرگرم كرده بودن....نميدنم ميخواستن نبينن يا جلوي وجدانشون رو بگيرن... ديدم پول دارم دارم..دادم....ولي اين دفه من دادم....دفه هاي بعدي چي؟؟؟ اون زن چيكار ميخواد بكنه ؟؟؟نميدونم... ... رفتم پيش دكتر... -مرجان تو كي ميخواي بزرگ شي ؟؟؟ بچه بفهم....چرا حواست به خودت نيست ؟؟ تو نميفهمي سرماخوردگي واست بده ؟؟؟ واسش ني ني شدم... آخه هر وقت ني ني ميشم ديگه دعوام نميكنه به جاش قربون صدقم ميره -آخه خاله آلاله تو خونه هيچي نداشتيم مامانيم گفت بيا سرما بخور -آره اون مامانتم از دست تو خودشو نكشه خيليه... -واااااااااااا دلشم بخواد دختر به اين گلي داره.... -آره ولي نميدونم منگليش به كي رفته -اصلا من قهرم... -زهر مار بيا بخواب معاينت كنم... ... بعد از كلي فحش شنيدن اومدم بيرون كه برم خونه....ساعت شده بود ۸ شب ولي مگه تاكسي گير مياومد.... آخرش يكي از اين سمند ها افتخار دادن و ايستادن... بين راه چند ت به اصطلاح مرد رو سوار كرد... بين راه حس كردم يه چيزي رو پمه نگاه كردم ديدم دست مردس يه نگاه به خودش كردم يه نگاه به دستش...شايد از رو بره...ولي نه انگار نه انگار - آقا دستت رو بردار -تو دستت رو گذاشتي رو پام... -مرتيكه آشغال مگه من مثه تو ليمم؟ بلاخره اون آقاي كناريش شهادت دادن كه اين آقا اين كار رو كردن و اون آقا پياده شد وقتي تاكسي خالي شد راننده ي تاكسي گفت: -خانوم چيكارتون كرد؟؟؟ -آقا شما كارتون رو بكنين...هيچي -حالا بياين جلو بشينين با هم حرف بزنيم... -آشغال تو برو با زنت حرف بزن جا بابابزرگ منو داري -خوب چرا ناراحت ميشي... حال پياده شدن نداشتم....نشستم مثل برج زهر مار كه جرات نكنه چيزي بگه.. ساعت ۹ رسيدم خونه... يكمي اس ام اس بازي و خواب.... ... پ.ن: ممنون از همتون يا حق
|
About
صبح آغاز شد
Home
|