تبليغاتX
اشكي از جنس خدا

اشكي از جنس خدا

دل خوش عشق شما نيستم اي اهل زمين...به خدا معشوقه ي من بالايي است
اول اينكه روز مادر رو تبريك ميگم....به همه ي مادراي گل و مهربون مخصوصا ماماني خودم

از بيمارستان مرخص شد..امرزم بيشتر از هميشه خوشحالم....چون هم قدرش رو بيشتر ميدونم...هم اينكه شايد توي اين روز  پيش ما نبود و بايد توي محيط دلگير بيمارستان باهاش جشن ميگرفتيم

اينم از لطف خداست...اگه چيزيش ميشد من ميمردم...

مامان من مهربون ترين مادر دنياست...شايد يكي به سن من معني مادر رو با همه ي بزرگيش نفهمه

ولي من حسش كردم با تمام وجودم...

وقتايي كه من ۱ ماه ۱ ماه توي بيمارستان بستري بودم اون روي صندلي ميخوابيد

و.... به هر حال هر چي بگم كم گفتم....مادرم مادريش رو ثابت كرد واسه  من

هميشه كمكم كرده...هميشه پشتم بوده...

هيچ وقت باعث نشده من ناراحت باشم...هميشه بهترين دوستم مامانم بوده

راجب هر مسئله اي ميتونستم باهاش حرف بزنم...

 

بعد از خدا ميپرستمش

 

بازم روز مادر رو به همه ي مادراي گل تبريك ميگم....اميدوارم هميشه سايشون بالاي سرتون باشه

...

 

اما راجب اون دوست بابام...يا به قول شما دشمن بابام...

ممنون از همدريتون...ولي به خدا من احتياج به كمك ندارم...اينجا هم نيومدم اين حرفا رو بزنم و كمك بخوام

من گدا نيستم كه با گفتن مشكلاتم انتظار كمك داشته باشم

چون خيلي دلم پر بود اومدم اينجا و دردودل كردم

فقط همين....

اونم ما هنوز هيچي نميدونيم...وقتي بابام بدهياش رو داد هممون ميدونستيم اين آقا وقتي مياد بيرون هيچي نداره كه پس بده...اونم كه اين پولا رو نذاشته در جيبش

ولي كاري كه كرد ضربه زد...اگه ميموند با بابام....دوستيشو ادامه ميداد....بي معرفيتش اذيت كرد

وقتي از زندان ازاد شد ما هيچ كدوم نديديمش...وقتي پيگير شديم فهميديم رفته

خوب واسه بابام تو سن ۵۵ سالگي بد  ضربه اي بود

چند روز پيش جعممون كرد پيش خودش...معذرت خواهي كرد واسه اينكه حقمون رو داده به دوستش...

ولي خوب اون پولا رو خودش با زحمت ذره ذره پس انداز كرده تا ما به اينجا رسيديم

از ۱۵ سالگي هم درس خونده هم كار كرده

من هيچ حرفي واسه گفتن بهش نداشتم....ولي الان ميخواد جبران كنه...از صبح تا شب ميره سر كار

نگرانشم......خيلي....

دعا كنيد واسم

مادراي گلتون رو ببوسيد

يا حق

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت15:33توسط مرجان |
...
مامانم تصادف كرده....

بابم ورشكست شده...يعني دوستش ورشكست شده

افتاد زندان

بابام همه ي بدهياش رو داد....حتي خونه هم فروخت تا بياد از زندان بيرون.....نزديك ۷۰۰ مليون تومن

اونم نامردي نكرد زن و بچش رو برداشت برد انگليس

خيلي راحت!!!!

اينم از دوستي ۳۰ ساله

مهم نيست......

مهم كاريه كه كرده

به خاطر همينم من الان يه خورده توي منگنم

تا حالا فكر ميكردم زندگيمون سادس

ولي الان.......تازه ميفهمم زندگي ساده يعني چي....

بازم مهم نيست

همه اينا ميگذره

آخرش هممون زير يه خاك ميريم

مهم خاطره هاست...

 

الان اطراف بيمارستان توي يه كافي نتم

مامانم فعلا بستريه

خدارو شكر خيلي تصادف سختي نبوده....ولي نميتونه بلند شه

وقتي ميخواد از تخت پايين بياد سرش گيج ميره و هيجارو نميبينه

واسه همين بستريه

الان مريم پيششه

بعد از مريم من ميرم...

وقتش رسيده يه گوششو جبران كنم.....هرچند اصلا دوست نداشتم اينطوري موقش برسه

 

شاد باشيد هميشه

يا حق

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت14:3توسط مرجان |
سلام!

خوبین همگی؟؟؟

منم خوبم

یعنی ای...بد نیستم

میگذره دیگه

البته فکر نکنین یه وقت اتفاقا تمومی داره هااااا

نه!!!!این قصه سر دراز دارد...

چند روز پیش رفتم بیمارستان

نه واسه خودم...رفتم اونایی که پیشرته ی بیماریه منو دارن ببینم

وایییی که من چیا که ندیدم

دکترم منو برده بود که مثلا اونا امیدوار بشن

که معجزه خیلی هم غیر ممکن نیست

همه با تعجب نگام میکردن....چه وضعیتی هست تو این بیمارستانا.....

کسایی که که من دیدم یه مشت اسکلت بودن

یعنی فقط یه لایه پوست روی اسکلتشون بود.....یعنی همه ی درون بدنشون رو من میدیدم

هرچند سعی میکردم به رو خودم نیارم....ولی خوب یه چیز عجیبی بود

یکم درکش واسم سخت بود

یعنی اگه خدا نمیخواست و این بیماری توی منم یشرفت میکرد منم اونجوری میشدم

یعنی یه جورایی آینده ی خودمو میدیدم

بگذریم....

اون وسطا یکیو دیدم که مردم از خجالت

اون روزی که رفتم واسه عمل دستم...وقتی منتظر بودیم نوبت عملمون برسه....روی تخت کناریم یه خانوم خیلی مسن خوابیده بود

خوب من فقط نیم رخش رو میدیدم....یعنی اون طرف صورتش رو اصلا نمیدیدم

از نیم رخشم کاملا مشخص بود جوونیش چهرش خیلی گیرا بوده.....یعنی زیبایی رو همین الانم توی صورتش میدیدم

همینجوری که داشتم نگاهش میکردم و توی فکر خودم غرق بود....یه دفه برگشت

۲ متر پریدم بالا

وای خدایا....چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه طرف صورتش کامل سوخته بود....اما....چشم سمت راستش.....خالی بود

بد جوری جا خوردم

اگه کم کم میدیدم شاید این جوری نمیشدم....ولی خیلی یه دفه ای برگشت

یکم بعد خودمو جم و جور کردم سرم و انداختم پایین به بهونه دستشویی رفتم یه دوری زدم و برگشتم

وقتی برگشتم هنوز اونجا بود

یکم بعد یه چیزی راجب اینکه واسه چی اومدم ازم رسید و کم کم سر حرف باز شد

ولی من تو این مدت کاملا عادی بودم...یا حداقل سعی میکردم عادی باشم

ولی یه حرفی زد که آب شدم رفتم تو زمین:

عزیزم الان اینجوری نبینم

منم یه روزی مثل خودت جوون بودم

خوشگل بودم....

الان نبینم که این بلا سرم اومده....همه اینارو روزگار سرم اورده

...

وای دیگه داشتم میمردم

خیلی ازش خجالت کشیدم

جالب اینجا بود که اونم جز همونایی بود که بیماریشون پیشرفت کرده بود و بقیه عمشون رو باید توی بیمارستان میگذروند تا.....

جز کسایی که من رفتم دیدنشون

نمیدونم حس منو متوجه میشین یا.......

من از ادامه ی خودم تعجب کردم.....جا خوردم.....

اون روز بد جوری ضعف کردم

با یه حالت خیلی بدی اومدم خونه....بعدشم بی اختیار....اشک...

تا یک ماه دیگه نیستم.....شایدم یک ماه بیشتر

نمیدونم چرا....میخوام دوباره انگیزه یدا کنم

ممنون

یا علی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت13:33توسط مرجان |
آیه های زمینی
آنگاه خورشید سرد شد

و برکت ار زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

 ز آن پس به خود نپذیرفت

شب در تمام نجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

یوسته در تراکم و تغیان بود

و راه ها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غار های تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زن های بار دار نوزاد های بی سر زاییدند

و گهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

یغمبران...

از وعده گاههای الهی گریختند

در بره ها گمشده ی عیسی

دیگر صدای هی هی چوان را

در بهت دشت ها نشنیدند

در دیدگان آیینه ها گویی

حرکت و رنگها و تصاویر

 وارونه منعکس میگشت

و بر فراز سر دلقکان ست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

 مانند چتر مشتعلی میسوخت

مرداب های الکل

با ان بخار های گس مسموم

آنبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجینه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر مینمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

در غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

 در دستهاشان متورم میشد

گاهی جرقه ای جرقه ی نا چیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نا بالغ

 همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور کودکانشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار بیرون میریخت

آنها به خود فرو میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشمهای له شده...در عمق انجماد

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید....ولی چه خال بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمیدانست

نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته...ایمانست

 

اه ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور خواهد زد؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها

 

                                                                    "فروغ فرخزاد"

 

پ.ن

داداش فانتای خودم

تولدت مبارک عزیزم

امیدوارم همیشه زنده باشی و همیشه از زنده بودنت رازی باشی

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت14:17توسط مرجان |

نيمه شب بود.

همه چيز قانوني بود.

خوشبختانه هيچ كدام از حصارهاي اجدادي شكسته نشده بودند.

هيچ نافرماني اتفاق نيافتاده بود.

گناهي ديده نشده بود.

هوس بود.

پاكي بود.

عشق بود.

ترس، ترديد، شرم، لذت، وهم، گستاخي، هيجان، همه بودند؛ اما حضور همه قانوني بود.

همه با هم حرف مي زدند؛

عقربه هاي ساعت شلوغ مي كردند؛

كلمات با هم بازي مي كردند؛

قدرت يگانه شدن كه حضور خود را اعلام كرد همه آرام شدند.

لحظه ها سريع مي آمدند و سريع تر مي رفتند؛ تا اين كه:

 

 وسط ِ يك لحظه ي بي نام ونشان،

كسي بي مقدمه،

به آن جمع شلوغ دونفره پيوست:

وجود يك كودك!

 

همه خوشحال شدند، كسي نگران نبود، اين حضور بي دعوت هم قانوني بود؛ اين يكي خيلي هم قانوني بود!!!!

 

 

 

 
 

***

امروز سالروز تولدمه! راستش  از به دنيا اومدنم زياد ناراحت نيستم؛ پس به رسم ادب مي گم:

تولدم مبارك!

 

پ.ن

پسر عمو جونم تموم گلهاي عالم فداي مهربونيات

اميدوارم ۱۲۰ ساله شي و به هر چي ميخواي برسي

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت13:17توسط مرجان |
اشكي از جنس خدا....

سلام

اميدوارم خوب باشيد دوستاي گلم

امروز خوشحالم...نميدونم چرا...كلا اين روزا خوشحالم

زندگي همونجوري ميگذره كه ميخواستم

به نظرم هيچي بهتر از اين نيست...داره اون روشو نشونم ميشه

بگذريم...

 

امروز تولد اينجاس

يعني همين خونه اي رو كه هميشه مياين و دردلم رو ميشنوين..

۴ ارديبهشت ساختمش و ۶ ارديبهشت اولين مطلبم رو توش وارد كردم

اون موقع ها اصلا روحيه خوبي نداشتم...

تازه از فرشته ي آسمان جدا شدم واقعا حالم بد بود...

يكي تجويز كرد واسه اين كه از اين حالت در بياي يه جايي حرفات رو بنويس

بعد از چند روقت كه خونديش خودت خودت خندت ميگيره كه چقدر بيخود ناراحت بودي

اون موقع خنديدم چون اون درد منو نميدونست

اون موقع دردم خيلي بزرگ بود

ولي الان....واقعا دارم ميخندم....اون راست ميگفت

اولش به خاطر احترام به حرفش ساختم

بعدش سعي ميكردم حرف توي دلمو با يه مطلب ادبي بنويسم...

ولي انگار هيچ كس متوجه نميشد

حرف هميششون اين بود:سلام.وب زيبايي دارين..خوشحال ميشم به من سر بزنين

ولي بعدش سر يه مسئله اي شد نوشتم...حرفم رو رك زدم...

و جالب اينجا بود كه همه حرفم رو ميفهميدن...و حتي حرف خيلي هاي ديگه هم بود

دوباره بگذيريم...

راجب تولد وب حرفي ندارم بزنم...

فقط اينجا تبديل شده به يه جاي خيلي خيلي مقدس واسم...

كه حاضر نيستم از دستش بدم

...

خوب بريم سر سال نو!!!

يك ماه از روش گذشته ولي هنوز تازس

پس سال نو همگي مبارك

اميدوارم سالي باشه بهتر از گذشته و بد تر از آينده

يعني هر سال بهتر از پارسال

اينم وسط نوشت:

آستانهء  عشق می ایستم  و ایمان می آورم ...

به او که هر لحظه ام هدیه ایست از سوی او...
و در سال جدید...
فریاد میکشم از یقین...
که من زنده ام به مهر... 
که من زنده ام به نور...
 ...

همين؟؟

نه يه عالمه حرف داشتم كه...

ديروز داشتم صندق عقب ماشين رو زير رو ميكردم

از اون موقع از اهواز اومديم يه چيزم گم شده اعصاب رو روانم ريخته به هم...

چشمم خورد يه يه كيسه...:

تو راه برگش داداشم داشت بنزين ميزد منم پياده شدم كه پام مثل دستم خشك شده

داشتم همون اطراف قدم ميزدم كه يه پسر ۷-۸ ساله اومدم جلوم

گفت خانوم ميخرهي؟

-چي داري؟

-نعناع خشك...سبزي خشك...

-چقدر بيارم ؟؟

-بسته اي ۵۰۰ تومن

۱۰ تا بسته ازش خريدم ودستم و كردم تو موهاي فرفريش و گونش رو بوسيدم

گذاشتم صندق عقب و برگشتيم

...

ديروز دادامش به مامانم گفتم ببين چي برات خريدم

گفت چه عجب محبتت گل كرده.از كي خريدي حالا ؟؟؟

تو راه از يه پسره

بعدشم رفتم سر درسم

چند دقيقه بعدش ديدم مامانم صدام ميكنه

رفتم گفتم بله؟؟؟؟دارم درس ميخونمااااااااا

گفت ديوونه اينا كه همش علفه...

منو بگو يه احساس بدي بهم دست داد....احساس احمق بودن

واسه اينكه كم نيارم گفتم:بابا هرچي خدا گذاشته تو اين دنيا يه چيزي توش هس

اينم دم كن يه چيزي از توش درمياد ديگه....

مامان منم كه اين موقع ها خوب تيز و گيراس درت دست گذاشت رو نقطه ضفم...

:باز كم اوردي؟؟؟

....

راستي دستم رو باز كردم....اون يكي دستم هم خوبه....

در حالت عادي به سر ميبرم...

همين ديگه...

ممنون اط هموتون

تورو خدا ناراحت نشين كه چرا بهتون سر نميزنم يا خبرتون نميكنم....

وقت نميكنم

امتحاناي ميان ترم شروع شده و منم در حال جبران...

بازم ممنون....

شاد باشيد هميشه

يا حق

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت14:32توسط مرجان |
ممنون...به خاطر همه چیز...
سلام دوباره به همگی...

امیدوارم خوب باشید دوستان گلم

نمیدونم چطوری تشکر کنم...این مدت که نبودم خیلی به این فکر میردم که فراموش میشم...اصلا قصد بستن وب رو نداشتم ولی هر دفه که میخوام بنویسم یه شرایطی یش میاد که نمیشه...

عمل خیلی ساده بود....یعنی اگه من به موقع میرفتم خیلی ساده ترم میشد...

ولی این رگ مصنوعی ۵ سال تو دستم بود...تقریبا جوش خورده بود و با دستم یکی شده بود...واسه همین به خاطر در اوردنش درد زیادی رو تحمل کردم...

ولی هر چی بود گذشت...

واسه دیالیز یه رگ مصنوعی میزارن توی دو تا رگت که فشار  خون زیاد بشه و بتونن خون بگیرن...

دیالیز هم رفت و امد خونه....یعنی خون کثیف رو میکشن بیرون و تو دستگاه تصفیه میشه و دوباره وارد بدن میشه

این رگ مصنوعی باید یک ماه تو دست بمونه تا آماده بشه واسه دیالیز

که من قبل از یک  ماه حالم وخیم شد و مجبور شدن از اکسس استفاده کنن

اکسس هم کار همون فیستول یعنی همون رگ مصنوعی رو میکنه...البته سریع ترش رو

خوب خیلی حرف زدم...آقا امیر راست میگفت من که گفتم عمل باید نوع عملشم میگفتم...

عمل که حساب نمیشه...تقریبا سرایایی...مال من چون یکمی قدیمی شده بود یکم دردسر داشت.

...

تا حالا شده فقکر کنین بد تز از این دیگه نمیتونه بشه...ولی بلافاصله بعدش این اتفاق بیافته ؟؟؟

این فیستول  من روی آرنج بود..به خاطر درد شدید که داشت نمیتونستم دستم رو تکون بدم...همه میگفتن دستت خشک میشه...یکم باهاش کار کن..ولی من نمیتونستم..

کلا یه دستی شده بودم...تا اینکه توی تطیلات عید که یه سر به زادگاه مادرم یعنی اهواز رفتیم یه تصادف کوچیک کردم که که دست راستم شکست...

الانم توی گچه

دیگه مجبور شدم با اون یکی دستم کار کنم...الانم دارم یه دستی مینویسم

سخت هست...ولی میبینم  داره یش میره...

...

ببخشید که به هیچ کدوممتون نمیتونم سر بزنم...

واقعا وقتم کمه...

فقط اومدم یه خبری از خودم بدم...از همتون ممنون...به خاطر همه چیز...

خیلی چیزا بهم ثابت شد...دوباره معرفت رو به یادم اوردین...

خیلی وقت بود واسم گم شده بود...ممنون از همدردیتون...

ممنون به خاطر همه چیز

شاد باشید همیشه...

یا حق

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت19:23توسط مرجان |
بازم خودم!

 خوبين همتون ؟؟؟

آخ كه دلم واستون يه ذره شده بود

ااااا راستي سلام...هميشه سلام يادم ميره....

...

ديروز رفته بودم بيمارستان!بعد از ۵ سال مقاومت....ولي خوب آخرش ديدم فايده نداره

۲ ماه پيش وقت گرفته بودم...واسه ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر....ساعت ۵ رفتم ولي هنوز دكتر نيومده بود!!!

علاف تا ساعت ۷ عصر...ولي تو اين علافي چيكار كردم و چي بهم گذشت فقط خدا ميدونه....

البته ميخوام بگم شما هم بدونين....

پام رو كه گذاشتم توي سالن دوباره خاطرات زنده شد!!!همون كلينيك...همون دكترا....دكترايي كه...

آخر سالن....سالن همودياليز...چشمم كه بهش افتاد يه حس عجيبي بهم دست داد....چشمام پر شد....قلبم تند ميزد

نميدونم بگم قشنگ بود يا نه....

به هر حال اين حس كه مطمئني يكي رو ميفهمي و اون يكي هم تورو ميفهمه....

شايد خيلي قشنگ باشه.....شايدم دردناك...كه من نسبت به تمام اونايي كه روي اون تختا توي اون سالن خوابيده بودن اين حس رو داشتم...

هنوز يادم نرفته بود توي اون سالن دقيقا چنتا تخت هست...رفتم بيرون بيمارستان و از فروشگاهش ۱۵ تا شاخه گل رز قرمز گرفتم

از مسئولش اجازه گرفتم برم تو ودر كمال تعجبم گذاشت برم!!!

لباس مخصوصشون رو پوشيدم و رفتم داخل

با محبت نگاهم ميكردن...احساس خاصي بهشون داشتم....اونجا همه يه جورن...همه زير يه دستگاهن...همه يه هدف دارن اونم سلامتي!!! كه با هيچي نميشه خريدش....به هيچ قيمتي...

مگه مادر پدر خودم نبودن.....چقدر بدبختي كشيدن كه فقط كار من به پيوند نرسه....ولي من و اوني كه پول نداشت كليه بخره با هم رفتيم اتاق عمل....اون با كمك يه آدم خير...من با پول

با محبت گلا رو ازم ميگرفتن...ميديدم...توي چشماشون ميديدم خوشحاليو...اون لحظه كه تو اوون اتاق فراموش ميشيم هيچي واسمون آرامش بخش تر از اون نيست كه  حتي يه نگاه بهمون بدن...

يه نگاهي كه فقط مال ماست...نه از روي ترحم...شايد از روي همدردي....

البته خوب شايد هيچ كس نخواد موقع ضعف كسي ببينتش....ولي اونجاس كه ثابت ميشه بشر با تمام قدرتمنديش با تمام زور گويي و غرورش خيلي ناتوانه.....اونقدر كه حتي خودش رو نميتونه از زير اون دستگاه لعنتي نجان بده....اينجاس كه ياد خدا ميافته...

اونجا من بودم كه اونا رو ميفهميدم و همه واسه هم يه آرزو داشتيم....سلامتي!!!كه چقدر توي بيمارستان غريبگيش رو به رخ ميكشه...

وقتي اونجا ميرم ۲ تا حس متفاوت بهم دست ميده....حس خوبي كه بلاخره راحت شدم...هر چند بعضي وقتا واقعا دلم هوس  بيمارستان رو ميكنه.....و يه حس همدردي....مرور خاطرات كه بعضي هاش بينهايت شيرينه و بعضي هاشم....

چي بگم....

خيلي پرم...فقط يه جايي رو ميخوام خودم رو خالي كنم....

من چي كشيدم تو اون اتاق...هيچ كس نميدونه...به خدا هيچ كس نميدونه...مگه اينكه يكي تجربه كرده باشه...

كه اميدوارم هيچ وقت حرفام رو متوجه نشين...

دوشنبه ي هفته ي آينده عمل دارم...عملش خيلي سادس ولي خوب اسم عمل روشه....توي اتاق عمل انجام ميشه....البته بدون بيهوشي....

...

راستي يه مدت خيلي طولاني نميتونم بيام...به هيچ كس نميتونم سر بزنم...حتي شايد كامنتارو هم نتونم بخونم....

ولي قول ميدم هر وقت روبه راه شدم دوباره بيام....بشم مثل قبل...

اين روزا بد جوري درگيرم...هم روحي هم جسمي....

از همه ي اونايي هم كه اومدن خبر دادن آپ كردن معذرت ميخوام كه نتونستم بهشون سر بزنم....

خلاصه يه مدت ببخشيدم...

همتون رو خيلي خيلي دوست دارم....

فقط واسم دعا كنين كه خيلي بهش احتياج دارم...خيلي احساس تنهايي ميكنم هر چند هميشه به همه گفتم تا خدا هست هيچ كدوم تنها نيستيم....

ديگه....ديگه اينكه مراقب دل مهربونتون باشين...

خيلي خيلي دوستون دارم...راستي ببخشيد اگه ناراحتتون كردم....دفعه ي بعدي كه نميدونم كي هست ميام اين مطلب رو حذف ميكنم....ولي الان واقعا نياز داشتم به نوشتنش...

اينجا جاييه كه هميشه همه بدون منت حرفام رو خوندن...حرفايي كه شايد به همه نتونم بزنم...

...

بازم ممنون به خاطر همه چيز...

شاد باشيد هميشه

يا حق...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت14:55توسط مرجان |
پاساژ

عید داره نزدیک میشه!مغازه ها شلوغ،تو خیابون برا خودم قدم میزدم،یه دفعه جلوی یه پاساژ یه کوچولوی ناز رو دیدم که داره با مامان و باباش میره،از سرو وضعشون معلوم بود که مایه دارن،یه دفعه دختره چشمش خورد به یه عروسک بزرگ خوشگل...

بابا جونم میخریش برام؟

معلومه میخرم عزیزم

وارد ورودی پاساژ شدن،یه پسر بچه کوچولو درست هم سن دختره،تو ورودی پاساژ بود و داشت فال می فروخت!پسره نگاههای عجیبی به دختره می انداخت!دلم داغون شد،از خودم از زندگی از همه بدم اومد،پسره سرش رو انداخت پایین،ناراحت بود،رفتم جلوش،زانو زدم جلوش،چونش رو گرفتم تو دستم اوردم بالا،خندیدم بهش،چشاش پر شد،چشای منم پر شد،اما اصلا دوست نداشتم ناراحتیمو ببینه!خندیدم بهش،هرچی پول تو جیبم بود دادم بهش و رفتم.

امروز من بهش پول دادم فردا چی؟

+نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت21:21توسط چشمک |
صخره جاودانگي...
اول از همه سلام...
خيلي وقت بود اين قدر شاد و سرحال نبودم...
نميدونم ...نميدونم چرا....ولي ميدونم ديگه خودمم خودمو نميشناختم
يه خلا....توي وجودم يه خلا احساس ميكردم كه با هيچي پر نميشد
يه روز رفتم خريد....از سر تا پامو نو كردم...بي فايده بود.....24 ساعت خوابيدم...
بد تر شدم...از همه متنفر...حتي از خودم....2روز نماز نخوندم....ولي عوضش 2 روزمو فقط اختصاص دادم به خدا....حرفام رو بهش ميزدم....ولي يه چيزي تم كم بود
دبگه مرجان نبودم....حتي گوشيمم يه ظهر تا عصر خاموش بود....چيزي كه خيلي كم پيش مياد از خودم دورش كنم....

نميدونم مطلب قبلي رو خوندين يا نه....ولي دقيقا توي اوج تحول روحيه من بود....
تحولي كه اگه زود نجنبيده بودم حتي كارم به خودكشي هم شايد ميرسي...

خدايا منو ببخش

ولي همون دكتري كه من رفتم باعث شد درست شم...اينو مديون همون منشيم
منشي كه بدون پارتي بازي نگهم داشت تا آخر وقت...
فقط يه بار توي عمرم نشستم تا آخر وقت و چه چيزايي كه نديدم...
شبش تا صبح بيدار بودم....نميدونم هم به چيزايي كه داشتم فكر كردم و هم به چيزايي كه نداشتم...

آخرش به اين نتيجه رسيدم كه داشته هامو دوست دارم ولي عاشق نداشته هامم
آخه واسه داشته هام مديون نداشته هامم

الان حل شده....اينجا بيشتر از همه مديون فانتازيو....مثل بارون... ومحب هستم كه هرسه واسم بي نهايت عزيزن و خيلي كمكم كردن تو ساختن دوباره ي خودم

خوب برم سر اصل آپ امروزم....
همه ميدونيم هم ولنتاين گذشته كه روز عشاق در غرب هست و هم سپندار مذگان كه روز عشاق در ايرانه
ميخواستم هر دوتاش رو روز مخصوص خودش بيام تبريك بگم...
ولي تصميم گرفتم هر سه تاش رو امروز يعني 30 بهمن ماه تبريك بگم...

حالا سوميش....

اون بهمن تولد يكسالگي صخره جاودانگي كه همتون ميدونين وب مورد علاقمه بود
اينم ميخواستم خيلي زود تر تبريك بگم ولي گذاشتم واسه امروز

حد اقل اينجوري ميشه به اين داداش ما كه هر دفه هوس ميكنه وبش رو ببنده و تن منو بلرزونه ثابت كرد هر روز ميشه واسه وبش تولد گرفت....به شرطي كه با عشق ادامش بده

اميدوارم تولد صد سالگيش بيام داداشي...

يه بار ديگه تبريك ميگم به همه ي عشاق....اميدوارم هر روز واسشون روز عشق باشه و همونجوري همديگه رو دوست داشته باشن

و يه تبريك مخصوص اول به خودم و بعد به همه ي خواننده هاي وب صخره ي جاودانگي كه ميدونم همگي به اندازه ي من دوسش دارين

پ.ن:
خير سرم يكيو اوردم باهام بنويسه...چقدرم كه نوشت
از اين به بعد اين وب سپرده ميشه دست اين جناب چشمك
ديگه به من نگين آپ كن كه سرمو ميكوبم به ديوار...يه كدوممتون سراغشو گرفتين كه من برم بش بگم بياد آپ كنه ؟؟؟
تورو خدا من كه از پسش بر نيومدم...شما يه چيزي بگين...
من ديگه آپ نميكنم تا اين آپ نكنه هااااااا...ديگه خود دانين
پ.ن۲:
نميدونم چرا اين روزا اينقدر دلم تنوع ميخواد
همشم سر اين وب بيچاره كه گير منه ديوونه افتاده در ميارم
اينم يه قالب جديد
از آقا رضاي گلم كه بينهايت ممنون واسه قالباشون
 
 
 
شاد باشيد هميشه
يا حق
...



 
+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت15:15توسط مرجان |
يه روز مثلا فقط واسه خودم...
چهار شنبه ي هفته ي پيش....بعد از ۱۴ ساعت خواب ساعت ۱بعد از ظهر بيدار شدم....بدن درد داشتم....حالم خيلي بد بود

رفتم پايين ديدم هيچ كس خونه نيست...منم رفتم حاضر شدم يه يادداشتم گذاشتم و رفتم بيرون....

پل خواجو....ساعت ۴ بعداز ظهر....داشتم قدم ميزدم و دوباره خاطرات داشت مرور ميشد

يه زنگ زدم به دكترم....يعني از ۸ سالگي دكترمه و الان شديم دوست خانوادگي

از صدام فهميد سرماخوردم....داشت فحشم ميداد

به رو خودم نيوردم و گفتم دارم ميرم پيشش.....گفت بيا منم ميدونم چيكارت كنم

كنار خيابون قدم ميزدم و منتظر تاكسي بود....يه ۲۰۶ جلوم ايستاد....نگاه به رانندش نكردم و راه خودم رو رفتم....بوق ميزد....برگشتم فحشش بدم ديدم داره ميخنده...

دوست داداشم بود...

-كجا ميري ؟؟

-ميرم امادگاه دكتر..

- ااااا خب منم ميخوام اونجا كتاب بخرم بيا سوار شو با هم ميريم

(سوار شدم)

-راستي آقا احسان خوبن ؟؟؟

(يه ۲ روزي گوشيم دستش بود....فكر كن همش رو زير و رو كرده)

-خوبه....مگه ميشناسيش ؟؟؟

- اونو نميشناسم ولي فكر كنم امير و رضا و عباس و مهدي و آرين و آرش و....... بشناسم

-خب خوبه آشنا دراومديم

-آره خوبه....نميخواي بگي از كجا ميشناسيشون ؟؟

-مگه بايد بگم؟؟؟

-مرجان بهت نمياد اين قدر دوست پسر داشته باشي....نميخوام ديگه باهاشون بري..

-اولا فكر نكنم به تو مربوط باشه...دوما اينا دوست پسرام نيستن....پسر خاله...پسر دايي.....دو سه تاشونم دوستاتونن....

- به هر حال فكر نميكنم شماره ي اونا اين قر احتياجت باشه

-منم فكر نميكنم به تو ربطي داشته باشه....(صريح باهاش حرف زدم چون از اون پسرايي كه بهش رو بدي بايد بهش سواريم بدي...)

-ميدوني كه محمد بفهمه.....فكر نكنم همشونم فاميل باشن...

-نويد روتو كم كناااااااااااااا...حوصلت رو ندارم

-به هر حال بار آخره ميبينم....

-كوچولو هر وقت ديدم بهت ربط پيدا ميكنه حتما خبرت ميكنم

(و پياده شدم)

رفتم تو مطبش...خودمم رو اماده كرده بودم بپرم تو بقل منشي...از دوستاي صميميمه....ولي ديدم مرده......

-ببخشيد خانوم.....نيستن؟؟

-نخير من به جاشون اومدم...

-آهان....اون وقت من ميتونم دكتر رو ببينم؟؟؟

-خانوم حالا ؟؟؟؟ميبينين كه چقدر شلوغه...

-ميشه بشينم واسه آخر وقت ؟؟؟

نشستم.....حوصلم سر رفته بود....گوشيم رو دراوردم دوتا جوك داشتم...يكيش خيلي با مزده بود كه وقتي خوندمش زدم زير خنده...كه منشي يه نگاهي بهم كرد نزديك بود آب شم ولي محلش نزاشتم...گفتم ديگه ميشم يه دختر آروم و متين.... ولي نميشد....شيطونيم گرفت شروع كردم اذيت كردن يكي از بچه هايي كه اونجا بود...

ديگه داشت از سر و كولم بالا ميرفت و من واسش ذوق ميكردم

خيلي ناز بود

خيلي...

-اسمت چيه ؟؟

-آرمان....شما چي؟

-منم مرجان....چند سالته آرمانم ؟؟؟

-۳ سال...شما چي ؟

-۱۶...

-واي چقدر بزرگي

-آره مگه اينكه تو بهم بگي بزرگ

نميدونم چي شد ..... تو بغلم خون بالا اورد....مانتوم با خون يكي شده بود...

بردنش پيش دكتر ولي مثل اينكه تشخيص داده عمل ميخواد...بردنش بيمارستان

قيافه ي منم اينجوري() شده بود

بعد از حدود يه ساعت...ديدم اونجا شلوغ شد....صداي گريه شنيدم...

رفتم ببينم چي شده ديدم يه خانومي پاي منشي رو گرفته و فقط التماس ميكنه

اونم نامردي نكرد با پاش پرتش كرد اون طرف

از خانومه پرسيدم چي شده...

-از ميمه اومدم فقط ۳ تومن تو كيفمه نميزاره برم تو...

-بيمه اي ؟؟

- نه....بچم داره تلف ميشه

يه نگاه به سالن كردم....همه خوشون رو با بچه هاشون سرگرم كرده بودن....نميدنم ميخواستن نبينن يا جلوي وجدانشون رو بگيرن...

ديدم پول دارم دارم..دادم....ولي اين دفه من دادم....دفه هاي بعدي چي؟؟؟ اون زن چيكار ميخواد بكنه ؟؟؟نميدونم...

...

رفتم پيش دكتر...

-مرجان تو كي ميخواي بزرگ شي ؟؟؟ بچه بفهم....چرا حواست به خودت نيست ؟؟

تو نميفهمي سرماخوردگي واست بده ؟؟؟

واسش ني ني شدم... آخه هر وقت ني ني ميشم ديگه دعوام نميكنه به جاش قربون صدقم ميره

-آخه خاله آلاله تو خونه هيچي نداشتيم مامانيم گفت بيا سرما بخور

-آره اون مامانتم از دست تو خودشو نكشه خيليه...

-واااااااااااا دلشم بخواد دختر به اين گلي داره....

-آره ولي نميدونم منگليش به كي رفته

-اصلا من قهرم...

-زهر مار بيا بخواب معاينت كنم...

...

بعد از كلي فحش شنيدن اومدم بيرون كه برم خونه....ساعت شده بود ۸ شب

ولي مگه تاكسي گير مياومد....

آخرش يكي از اين سمند ها افتخار دادن و ايستادن...

بين راه چند ت به اصطلاح مرد رو سوار كرد...

بين راه حس كردم يه چيزي رو پمه

نگاه كردم ديدم دست مردس

يه نگاه به خودش كردم يه نگاه به دستش...شايد از رو بره...ولي نه انگار نه انگار

- آقا دستت رو بردار

-تو دستت رو گذاشتي رو پام...

-مرتيكه آشغال مگه من مثه تو ليمم؟

بلاخره اون آقاي كناريش شهادت دادن كه اين آقا اين كار رو كردن  و اون آقا پياده شد

وقتي تاكسي خالي شد راننده ي تاكسي گفت:

-خانوم چيكارتون كرد؟؟؟

-آقا شما كارتون رو بكنين...هيچي

-حالا بياين جلو بشينين با هم حرف بزنيم...

-آشغال تو برو با زنت حرف بزن جا بابابزرگ منو داري

-خوب چرا ناراحت ميشي...

حال پياده شدن نداشتم....نشستم مثل برج زهر مار كه جرات نكنه چيزي بگه..

ساعت ۹ رسيدم خونه...

يكمي اس ام اس بازي و خواب....

...

پ.ن:

ممنون از همتون

يا حق

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت16:34توسط مرجان |

نيمه ي پر ليوان عشقمان رو ببين

من...تو...چاي شيرين...

تو هم ميزني

من حل ميشوم

عشق ميماند و ليوان و تو

همين....

...

 

+نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت15:8توسط مرجان |
رفتم پيش پسر خالم.... تازه مطب زده رفتم ديدنش

يه مريض ام اس داشت....حسابي حالم گرفته شد...حالم بد بود حالت تهوع داشتم

...

ساعت ۶ بعد از ظهر كنار خيابون منتظر داداشم بودم يا  دنبالم بريم خريد

يه ماكسيماي سفيد درست جلوي پام ايستاد

سفيد و براق...

-خانوم يه نگاهي هم اين طرف بكن....بيا سوار شو......

نميدونم اين ماموراي گشت ارشاد كجا بودن من رو راحت كنن از دست اون مرد....نه ببخسيد نامرد

ولي به احتمال زياد اگه بودن اول به خودم گير ميدان بعد به اون

رفتم توي يه مغازه كه اونجا بود تا راحت شم...

ولي پياده شد اومد دنبالم ... ديگه دلم ميخواست خفش كنم...

هرچي فحش بلد بودم بهش دادم ولي مگه از رو ميرفت ؟؟؟؟

داداشم زنگ زد ميخواست آدرس بگيره بياد دنبالم

اومدم بيرون كه هم اگه رسيد ببينتم هم بيشتر از اين ابروم جلوي صاحب مغازه نره...

سوار ماشين شد كه مثلا روشن كنه بريم

يه دفعه نميدونم چي شد روي كاپوت ماشينش حالم به هم خورد

كفري شده بود...:بفرما پول كارواشم گذاشتي رو دستم

از حساب .... كم ميكنم

۶هزار تومان گذاشتم روي ماشينش همون جايي كه كثيف شده بود

-بيا اينم پول كارواش... هزار هم اضافه گذاشتم به خاطر زحمتي كه ميكشي ماشين رو ميبري

نميدونم چي شد گازش رو گرفت و رفت

داداشم زنگيد: مرجان جونم الهي من فداي آبجي گلم بشم...

- چي شده باز ؟؟؟ نكنه نميخواي بياي ؟؟؟

- بغضش تركيد: مرجان امير تصادف كرده...تو كماست...خواهرش زنگ زده پول بايد ببرم

- باشه عزيزم برو منم ماشين ميگيرم ميرم خونه

...

ولي ديدم حس خونه رفتن ندارم

برف ريزي مياومد كه ميخواستم زيرش قدم بزنم

يه دختر بچه ي خيلي خيلي ناز رو ديدم با لباس نازك و كفش پاره

-خانوم فال ميخواي ؟؟؟

- آره عزيزم...چنده ؟؟؟

-۱۰۰ تومن

نشستم جلوش ببوسمش... بوي دهنش خبر ميداد كه خد اقل از صبح چيزي نخورده

-آخ چه قدر گشنمه... چيزي خوردي ؟؟؟؟

- نه

رفتيم با هم ساندويج خورديم

كلي خنديديم

كلي باهاش دوست شدم

يه كفشم واسش خريدم

يعني دلم كباب شد وقتي كفش پارش رو ديدم

...

پ.ن:دوستان اين ماه عزيز رو به همه تسليت ميگم...همه ي مريض هارو دعا كنيم

پ.ن۲: يه نصيحت...نه نه يه خواهش...يه توصيه.. نميدونم هر چي شما ميگين

هيچ وقت اجازه ندين حرفي بمونه توي دلتون.. هيچ وقت اجازه ندين بعدا حسرت لحظه هارو بخورين...

پ.ن۳: خيلي خيلي دوستتون دارم

خيلي... خيلي... خيلي... زياد

...

شاد باشيد هميشه

يا حق...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت18:26توسط مرجان |

به درخواست مهري گلم يكي از بهترين خاطره هام رو از شب يلدا واستون ميگم

عزیزم معذرت که دیر شد گلم

...

اون سال

یعنی ۸ سال پیش خانوادم ميخواستن من زود تر مرخص شم كه شب يلدا مثل سالهاي قبل پيش هم باشيم

ولي نشد

اون روز ميخواستن آب نخاعم رو بگيرن

چجوريم گرفتن...جاي همگي خالي من رو اونجا ميديدين

توي بخشي بودم كه تختي واسه بزرگسالان نداشت

منم به خاطر بلندي قدم نسبت به سنم روي اون تخت جام نميشد

پاهام جمع بودن و با يه سرنگ افتاده بودن به جونم

خيلي درد كشيدم ولي نميدونم چرا صدام رو خفه ميكردم

نميخواستم داد بزنم و گريه كنم...

اون روز گذشت و نتونستن كارشون رو انجام بدن

شب يكي اومد و خواست دوباره همون كار بكنه

اين بار جيغ ها مامانم و داد هاي بابام رو ميشنديم

و اون مرد : خانوم ما به شما حق ميديم ولي من امروز با تخت مخصوص و سرنگ مخصوص اومدم...ولي اگه من امشب برم صبح بازم بلاهاي امروز رو سرش ميارن

كارش رو خيلي خوب و راحت انجام داد

و چند ماه بعدش من مرخص شدم

اون بهترين يلداي زندگيم بود

...

پ.ن: يه روزي اين حرفا رو نزديك ترين دوستام هم نميدونستن

نميدونم چي شد

ولي الان هر چيزي واسم مهم تر از غرورمه

...

پ.ن۲: داداشي گوش كن به خاطر چي اين هفته آپ نكردم

يكشنبه داشتم با دوستم راه ميرفتم ... دوستم يه چيزي گفت و ۲تايي خنديديم

از توي يه مغازه يه مرد حدود ۵۵ ساله گفت :دختره ي خراب رو ميدونم چيكارش كنم

راه ميافتن نو خيابون و ....

نميدونستم با منه

يه دفه ديدم يه چيزي اومدم تو صورتم كه پرت شدم روي جدول خيابون

درد تمام وجودم رو گرفت

چند تا از پسرايي كه اونجا بودن اومدن ببينن من چيزم شده يا نه

اما اون مرد...نميگم چيا بهم گفت

هنوز جاي انگشتر عقيقش روي صورتم كبوده

تا ديروز جاي انگشتاش هم مونده بود

هنوز كمرم از برخورد با جدول كبوده

هنوز كارش توي دلم مونده...

بهم گفت آخه دختر من جاي باباتم

بابات جلوت رو نگرفته كه خراب شدي

منم فقط بهش گفتم : بله ميدونم جاي بابامين...به خاطر همين الان چيزي نميگم...

ديگه هيچي نگفت...

و اما جرم من: اينكه با پسرش دوست نشدم... به خدا فقط همين بود...

پ.ن۳: انتظار اعتماد بيشتر رو ازتون داشتم

اين وبي كه من هر احساسي داشتم توش ريختم

تمام احساسم رو اوردم اينجا...

مطمئن باشين اين وب واسه من خيلي بيشتر از شماها ارزش داره

پس دست آدم بيخود نميدمش

چشمك عزيزم قدم هاتو ميبوسم كه با تمام گرفتاري هايي كه داشتي قدم روي چشمم گذاشتي و بهم افتخار دادي

ممنونم ازت كه تنهام نذاشتي گلم

...

پ.ن۴:دوستان من و چشمك مشغوله امتحاناتيم

اگه وب تا آخر امتحانا به روز نشد شرمنده

جبران ميكنيم

...

شاد باشيد هميشه

يا حق...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت14:0توسط مرجان |
خاطره
خوب باید اولین آپم رو بکنماما چه آپی میخوام یکی از مکالماتم رو با مرجان گلم بنویسمدیروز به مرجان اس مس دادم که مرجان گلم دارم میرم حمام اگه اس مس دادی و جواب نیومد نگران نشیمرجانم گفت باشه گلم خوش بگذره

کلا وقتی میرم حمام فقط دوش میگیرم و حدود نیم ساعته از حموم در میامبعد اینکه اومدم بیرون به مرجان گلم زنگ زدم گفتم سلامگفت از حمام در اومدی؟گفتم آرهگفت چه زود؟گفتم پس چی،بعد من گفتم آخه وقتی تو خودت میری حمام چقدر طول میکشه مگه؟؟؟ در کامل تعجب گفت ۲ ساعتگفتم چیکار میکنی اونوقت تو حمام؟؟؟گفت می خوابم

پی نوشت:

مرجان تو این وبلاگ هست و آپ هم میکنه،به منم اجازه داده باهاش  بنویسم البته اگه آبروش رو نبرماز همه گلها هم مممنونم که بهم لطف دارن.

+نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت10:38توسط چشمک |
معرفی
سلام به همه دوستان و گلام

میدونم تعجب میکنید که یکی به غیر از مرجان داره این وب رو مینویسه درسته مرجان گل ازم خواست که بیام و تو وبلاگش براش بنویسم منم قبول کردم چون احساس میکنم هدف من و مرجان یکی هست.

مرجان گلم از اینکه اجازه دادی من اینجا باهات بنویسم خیلی ممنونم امیدوارم لیاقت نوشتن تو اشکی از جنس خدا رو داشته باشم.

+نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت23:51توسط چشمک |
معرفی

حک شد.

+نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت13:52توسط مرجان |
قضاوت...

نميدونم چه طور به خودمون اجازه ميديم اين قدر راحت قضاوت كنيم

اين قدر راحت جايگاه هم رو تغيير بديم

در حالي كه حتي خدا هم اين كار رو نميكنه

ميگن حر از بهترين ياران امام حسين بود

از شهداي كربلا اولين نفر وارد بهشت ميشه

درصورتي كه اون بود كه آب رو روي امام حسين و يارانش بست

و فقط يك ساعت از عمرش رو شرافتمندانه زندگي كرد

چون خالصانه توبه كرد خدا پذيرفتش

خدا هيچ وقت از اول نميگه اين جاش كجاست

راه توبه رو واسمون باز گذاشته

ولي ما...

...

ديروز

ساعت ۵:۳۰ عصر

خيلي خسته بودم

خيلي...

ولي حالا مگه تاكسي گير مي اومد؟؟؟

ديگه كم مونده بود از خستگي بشينم كف خيابون

يه ايستگاه اتوبوس اون نزديكي بود

گفتم برم اونجا بايستم حد اقل اگه تاكسي نيومد با اتوبوس برم

آخرشم نيومد و مجبور شدم برم...

چون شلوغه و پر از انواع بيماري...

و منم واسه مصرف بيش از حد كورتون سيستم دفاعيم ضعيفه

دكتر به شدت واسم ممنوع كرده

ولي بعضي وقتا مجبور ميشم...

...

بلاخره اومد و من سوار شدم

خودم رو انداختم روي يكي از صندلي هاش و چشمام رو بستم كه مثلا استراحتي باشه

فكرم همه جا داشت ميرفت كه يه دفه ديدم يكي جيغ زد

مرجاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

برگشتم نگاش كردم

دوستم بود

۴ سالي ميشد هم ديگرو نديده بوديم

خيلي خوشحال شدم ديدمش

داشتيم از خاطراتمون ميگفتيم و ميخنديديم

يه دفعه خانوم روبه رويي گفت:

خانوم موهات رو بپوشون

خدا حروم كرده

گفتم چشم و تا اونجايي كه ميشد روسريم رو جلو اوردم

دوباره شروع كرديم حرف زدن

دوباره گفت:(البته اين بار به دوستم)

دخترم درست نيست دختر تو اين سن دست به صورتش بزنه

پسرا مردم هوايي ميشن

آخه اين ابرو ها مال دختر به سن تو؟؟؟؟

فكر نكنم بيشتر از ۱۵-۱۶ سال داشته باشي

بس كنين اين كارارو

آخر عاقبت نداره

و...

دوستم داشت جر و بحث ميكرد

ولي من تمام مدت ساكت موندم

اينجور مواقعا طاقتم زياده...

آخرش همون خانوم به خانوم كناريش گفت

يكي از همين دخترا پسره من رو بدبخت كرد

حالا پسرم ايدز گرفته

دستمون به جايي بند نيست

و...

ديگه نتونستم

آخه اين دوست من به خاطر نگه داشتن پاكي دخترونش خيلي زجر كشيد

خيلي بدبختي كشيد

حالا داشتن اين قدر راحت راجبش قضاوت ميكردن...

...

خانوم هيچ وقت فكر كردين پسره شما با اون دختر چي كار داشت كه ازش ايدز بگيره؟؟؟

دختره چي؟؟؟

از كجا مشخصه از يكي از همين پسرا ايدز نگرفته باشه؟؟؟

من ميگفتم ولي اون پشت سر هم داشت فحش ميداد

به هر چي دختره...

...

كاش اين قدر راحت از روي ظاهرش قضاوت نميكرد

كاش واسه هم بيشتر از اين ارزش قائل بوديم

كاش...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت15:21توسط مرجان |

سلام دوستاي گلم

اميدوارم خوب باشيد همتون

...

دوستاي عزيز  

اومدم از يكي كه خيلي خيلي بهش مديونم تشكر كنم

فانتازيو

داداش گلم كه با دنيا عوضش نميكنم

...

ميدونين همين فانتازيو بود كه منو به خودم اورد

اون بود كه يادم اورد دنيا فقط همون جايي نيست كه داريم زندگي ميكنيم

ديا فقط همون لحظه اي نيست كه ما احساس خوبي داريم

شايد لحظه هاي خوبي كه واسه ما خيلي زود تموم ميشه

واسه يه بچه ي ناز گرسنه خيلي خيلي دير بگذره

اون بود كه بهم ياد داد بايد هميشه عاشق بود

و هميشه با عشق زندگي كرد

اگه اون نبود شايد من هيچ وقت اينا يادم نمي اومد

واقعا بهش ميدونم

خيلي گله

خيلي مهربونه

خيلي به من كمك كرد

هر وقت احساس تنهايي ميكردم پيشم بود

هر وقت دلم ميگرفت آرومم ميكرد

خيلي از شما هم ميشناسينش

اينم آدرس وبش هست

http://fantazieo.blogfa.com/

بريد ببنيد چه قدر گله

به من حق ميدين

ميدونين من اين دنياي مجازي رو با هيچ كجا عوض نميكنم

اينجا درسته خيلي چيزارو هم ازم گرفت

ولي خوب با چيزايي كه بهم داد قابل مقايسه نيست

بعضي وقتا فكر ميكنم آدماي اينجا

از اطرافيانم بهم نزديكترن

شما ها چيزايي بهم دادين كه اونايي كه ازشون اين انتظار رو داشتم ندادن

البته ياد گرفتم از كسي انتظاري نداشته باشم

...

من از بيگانگان هرگز ننالم

كه با من هر چه كرد آشنا كرد

...

پ.ن

به درخواست يكي از داداشي هاي گلم

توي اين دنياي مجازي:

دل به هر کس بستيم عاقبت خار شديم

با هر کس عهد بستيم عاقبت رسوا شديم

قدح هر دوست که پرشد افسوس

عاقبت مست شد از يادش شديم

...

پ.ن۲:

دوستان چند باري توي كامنتاي پستاي قبلي گفته بودم

من كامم خرابه

و نميتونم واستون كامنت بزارم

شرمنده

خواهش ميكنم ازم ناراحت نشين

چون واقعا نميتونم

...

پ.ن۳:

دوستان گلم توي پرشين بلاگ

من اونجا اصلا نميتونم كامنت بزارم

نميدونم چرا

از شيرين نازنينم و آقا افشين گل معذرت ميخوام

اميدوارم ببخشيدم

...

شاد باشيد همگي

يا حق

...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت13:51توسط مرجان |

چون خودش خواسته مينويسم

...

۵ سال پيش

وقتي واسه پيوندم توي بيمارستان بودم

يه دختر حدودا ۱۹ ساله اونجا بستري شد

خيلي توي خودش بود

۳ روز تمام هيچي نخورد

فقط واسه كاراي ضروري از زير پتو بيرون مي اومد

هر كس اونجا مي اومد يا گيرنده بود يا دهنده

رفتم پيشش نشستم و ازش پرسيدم گيرندس يا دهنده

اونم گفت دهنده

واقعا تعجب كردم

از زندگيش واسم گفت:

مادرم فوت كرده و پدرم ازدواج

زن بابام منو نميخواست

منم با داداشم و زن داداشم زندگي ميكنم

۵ ساله عشق شدم

عاشق پسر خالم

اونم عاشق منه

اومده خواستگاري

ولي كسي نيست جهيزيم رو بده

ميخوام كليم و بفروشم و...

خيلي باش حرف زدم

ولي كي گوش ميكرد ؟؟؟

پرسيدم حالا چه قدر ميخواي بفروشي؟؟؟

-چهار صد هزار تومن

البته يك ميليون هم انجمن بهش ميداد

ولي آخه...

وقتي بهش گفتم خودمون چه قدر داديم باورش نميشد

...

گذشت

كاري هم از دست من بر نمي اومد

يه روز يكي زنگ زد بهم

بعد از ۲ ساعت تازه فهميدم

خودشه

مونا

از زندگيش پرسيدم

بهم گفت وقتي نامزدم فهميد پشيمون شد

ازش پرسيدم كي بهشون گفت؟؟؟

گيرندم

نميدونستم بهش چي بگم

...

تا همين يك هفته ي پيش هيچ خبري ازش نداشتم

تا اينكه يكي از دوستاي مشتركمون بهم زنگ زد

و گفت:

مونا ۳ روز پيش قرص خورده و الان سومشه

دنيا رو روي سرم خراب كردن

با كارش موافق نيستم

ولي بهش حق ميدم

اون حتي جايي واسه زندگي نداشت

...

واسه همين روز ميلاد آقا ناراحت بودم

پست قبلي هم قرار بود راجب به اون باشه

ولي نميخواستم اون روز رو واسه شما و خودم خراب كنم

...

پ.ن:

داداشي واقعا ممنون

به خاطر همه چيز

...

پ.ن۲:

بعضي از مطالبي كه اينجا مينويسم

نميتونم مستقيم به خانوادم بگم

مثل همون كارت اهداي عضو

وقتي همشون جمع بودن گفتم

و تك تكشون مخالفت كردن

و ميدونين كه پدرم به اينجا سر ميزنن

وقتي اينجا خوندن و نيتم رو فهميدن

نظرشون هم تغيير كرد

و من شروع يه كار خير بودم توي خانوادم

واسه همين بعضي مواقع مجبورم مطلب بي ربط بنويسم

معذرت

...

شاد باشيد هميشه

يا علي

...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت13:50توسط مرجان |